عليرضا دنياي مامان وباباش
برگی از دفتر خاطرات علیرضا
تاريخ : سه شنبه 18 آذر 1393 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : مرتبه

 

1

بابا محسن و علیرضا و مامان الهام




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 13 دی 1394 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 172 مرتبه

سلام به همگی

این پستم با همه ی پستام فرق داره یه جورایی هم یه سری خاطره ی تلخه هم یه جور تلنگر که هر وقت هم خودم هم علیرضا هم هر کس دیگه ای اومد و این پست رو خوند بفهمه خدا همیشه هست.همیشه هواسش به ما هست اما شیوه ی خودش رو داره و ما آدما با این عقل ناچیزمون قادر به درک و فهمش نیستیم.

میخواستم این پستمم رمز دار کنم اما گفتم شاید یه نفر با خوندنش مثل خودم متحول بشه.شاید قدر داشته هامون رو بیشتر و بهتر دونستیم.شاید خدا و بزرگیش رو بیشتر درک کردیم.

مخاطب این پستم علیرضا نیست.نمیدونم شاید اصلا فقط دارم برای دل خودم مینویسم شاید یه کم سبک تر بشم  شایدم همه ی آدما.فقط و فقط اینو میدونم که الان بعد از گذشت کلی سختی و فشار با چشمای اشک آلود دارم اینا رو  ساعت 1 شب ثبت میکنم به امید اینکه شاید یه نفر تکون بخوره.

این پستم خیلی غمگینه.اگه اعصاب ندارید یا احساس میکنید ممکنه بهتون فشار بیاد و ناراحت بشید همین الان ازتون تشکر میکنم که اومدید و بعد از مدت ها بهمون سر زدید ولی برید و صفحه رو ببندید.

خب مقدمه ی کذاییم تموم شد و الان نمیدونم از کجا شروع کنم.

من علاقه ی زیادی به خانواده ی مادریم دارم و اینو همه میدونن.هر کس طعم داشتن پدر بزرگ و مادربزرگ رو هم چشیده باشه میدونه داشتنشون چقدر لذت بخشه.من دو سال پیش یه پدربزرگم رو از دست دادم و چون اوایل زایمانم بود بهم اجازه ندادن تو مراسم خاکسپاریش شرکت کنم و هنوزم که هنوزم نتونستم باهاش کنار بیام و هر بار که میرم سر خاکش انگار روز اوله از دستش دادم و باور نمیکنم.بابای بابام رو خیلی دوست داشتم و بدون اینکه باهاش خداحافظی کنم سپردنش به خاک و هر چی خاکشه الهی که باقیمانده ی عمر مامانبزرگم باشه.

زندگیمون داشت رو به روال میرفت و با بزرگ شدن علیرضا سرگرم بودیم که ماه صفر پارسال مریضی مامانم رو فهمیدیم و دنیا روی سرمون خراب شد و هر روز و شب مشغول دعا برای شفای مادرم بودیم.

تو این فی مابین تقریبا اواخر تابستون داشتیم سمت خدا نگاه میکردیم که یکی از روحانیون برنامه که الان اسمش یادم نیست و اون روز اتفاقی رو حرفاش دقیق شدم داشت( میگفت ما آدما هممون هر روز داریم امتحان میشیم توسط خدا.شدت و نوع امتحانا با هم فرق داره ولی نداریم روزی رو که امتحان ندیم.مشکلامون امتحان الهی هست هر وقتم به مشکلی برمیخوریم سریع دست به دعا میشیم برای رفعش حالا به هر ترتیبی.نذر و نیاز و دخیل و هزار چیز دیگه.اومدیم و خدا بهمون لطف کرد و به واسطه ی دعاها مشکلمون حل شد و لبمون دوباره خندون شد و از امتحان الهی هم سربلند بیرون اومدیم اما از کجا میدونیم امتحان بعدی که خدا میخواد ازمون بگیره سخت تر نباشه.از کجا میدونیم که برای امتحان بعدی هم خدا به دل ما نگاه میکنه و به دعاهامون ترتیب اثر میده)اون روز تمام فکر و ذکرم پیش مامانم بود.تازه آزمایش داده بود و بهمون گفته بودن آنزیماش بالاست و بعد از این همه شیمی درمانی اگه این عدد بالا باشه انگار نه انگار.همه ی فامیل و دوستان و آشنایان داشتیم دعا میکردیم تا اینبار که مامان میره آزمایش خون میده بگن خطای آزمایشگاه بوده و عددش بالا نیست.

کل محرم و عزاداری هاش هممون داشتیم برای شفای مادرم دعا میکردیم و نذر و نیاز.

محرم تموم شد و وارد ماه صفر شدیم.دلشوره داشتم و منتظر روزی که مامان بره آزمایش بده و جواب دعاهامون رو ببینیم.غافل از اینکه قراره از امتحان قبلی تاحدودی بیرون بیایم وارد امتحان سخت تری بشیم.

مثل اکثر آخر هفته ها که میرفتیم خونه ی مامان مامانم اون هفته هم رفتیم.اینبار دور هم جمع شده بودیم که آش پشت پای دایی کوچیکم رو که پیاده رفته بود کربلا بپزیم.سفری که نیمه تمام موند و مجبور شد برگرده.

هنوز یادمه وقتی رسیدم اونجا و بابابزرگ خوبم به پشتی تکیه داده بود و دولا شدم تا ببوسمش و گفت بابا کمرت رو برای ماچ کردن من خم نکن درد میگیره گفتم بابایی درد که نمیگیره ولی اگرم بگیره دارم حال میکنم هم لپاشو بوسیدم هم سرشو بعدم رفتم پیش بقیه و روال سابق خونه ی مادربزرگ و لبخند و شادی.جمعه برگشتیم خونه و شنبه قرار بود بریم خونه ی مامان بابام و اونجا هم دور هم باشیم.شبش زنگ زدم مامانبزرگم و طفلی کلی خوشحال شد که ما داریم میریم ونجا غافل از اینکه چی قراره سرمون بیاد.

صبح که داشتم حاضر میشدم و طبق روال هر روز به مامانم زنگ زدم دیدم خواهرم تلگرافی داره بهم میگه برم پی ام هامو چک کنم.تلفن رو قطع کردم و رفتم سراغ گوشیمو دیدم پیام گذاشته بابایی سکته کرده و بردنش بیمارستان  و الان تو کماست.باورم نمیشد.بابایی خوب و مهربونم دیشب حالش خوب بود بهم خندید بوسم کرد رو سرم دست کشید با بچم بازی کرد یعنی چی این حرفا.زنگ زدم خونشون خالم انقدر گریه کرد نتونست حرف بزنه.تا بعد از ظهر که محسن بیاد و بریم بیماستان داغون شدم و خودمو خوردم.تو اورژانس بستری بود جا نداشتن تو سی سی یو.رفتم دیدمش.آروم خوابیده بود نفس میکشید.باهاش حرف زدم از بغل چشمش اشک بیرون اومده بود و خشک شده بود به حضورمون علامت نشون داد ولی نه لبخند زد نه بغلمون کرد نه باهامون حرف زد.زود برگشتیم خونه.داییم سفر رویاییش رو نیمه تموم گذاشته بود و با یه چفیه متبرک شده به حرم حضرت علی برگشته بود.

دعاهایی که برای مامانم میخوندیم رو اون روزها هم میخوندیم فقط نیتمون شده بود برای بابابزرگم.12 روز هر روز دعا کردیم.دکترا از همون روز اول قطع امید کردن.بهمون گفتن دیگه برگشتی در کار نیست.ولی مگه دست اونا بود که میگفتن ما خدا رو داشتیم تا روز آخر که 16 آذر باشه من یکی هنوز امید داشتم.هر وقت میرفتم بیمارستان منتظر بودم که بیدار شه و بگه انقدر بالای سرم حرف زدید که هیچی از خوابم نفهمیدم ولی افسوس که همه یامیدم نا امید شد و یکی از بهترین بابابزرگای دنیا رو خدا برد پیش خودش.

بابابزرگم وصیت کرده بود که یزد دفنش کنن تا پیش پدر و مادرش باشه.ماهم به وصیت عمل کردیم و بردیمش اونجا.

همه مخالف اومدن ما نوه ها به یزد بودن.مامانم میگفت شماها بمونید و کوچیکترا رو نگه دارید ما میریم و دو روزه برمیگریم و سومش رو قراره تهران برگذار کنیم.ولی مگه حرف تو گوشم میرفت نه تو گوش من نه تو گوش بقیه ی دختر خاله هام.با هر بدبختی بود راضیشون کردیم که ماهم بیایم یزد.

محسن ماشین بابا ممد رو گرفت تا تو سفر راحت باشیم و اگه خدایی نکرده اتفاقی افتاد ماشین بابا نسبت به ماشین خودمون امن تر باشه.

صبح که میره برای تعویض ماشین با یه عالمه نصیحت رو به رو میشه و میگفت بابا انگار دلشوره داشته.

راه افتادیم به سمت یزد و برای خاکسپاری رسیدیم.با بدبختی و اصرار یکی از فامیلامون رو اونجا راضی کردیم تا بریم غسالخونه ی میبد و ماها که روی گل بابابزرگم رو ندیدیم اونجا یواشکی و دور از چشم دایی بزرگم ببینیم.رفتیم و بابا بزرگم رو برای بار آخر اونجا دیدیم.بهمون گفتن در گوشش هر چی میخوایم بگیم تا اون دنیا واسطه بشه حرفمون رو زدیم.بوسیدیمش فقط مثل همیشه گرم نبود یخ کرده بود و جوابمون رو نمیداد.با کلی زجه ازش جدا شدیم و قبل از رسیدن بقیه به اونجا برگشتیم خونه.

با هزار عجز و ناله بابابزرگ مهربونم رو تشییع کردیم تا برسونیمش به خونه ی عبدیش.موقع نماز دور و بر خاله هامو و مامانم و مادربزرگم بودیم و یکی یکیشون رو که از حال میرفتن بلند میکردیم.آخه میدونید ماها تشییع جنازه ی عزیز نرفته بودیم بلد نبودیم تا حالا جلو چشمامون عزیزامونو خاک نکرده بودیم.همه قبل از این اتفاقا بهمون میگفتن خوش به حالتون بهشت زهرا مرده ندارید.واقعا هم نداشتیم.قبل از بابای بابام نزدیک ترین و عزیزترین کسی که اونجا داشتیم شوهر عمم بود و هر وقت میخواستم خیراتی بدم فقط اسم اون میومد تو ذهنم اما یه هویی ....

خاله کوچیکم از حال میرفت و هی بهوش میومد تا بار آخر که شوهرش مجبور شد بغلش کنه و از بین جمعیتی که نزدیک هزار نفر بودن برتش خونه.خاله مرضیم دستاش و فکش قفل میشد مامانم انقدر جیغ زده بود دیگه صداش در نمیومد.هر چی که بود دیگه برگشتی تو کار نبود بابابزرگم رفته بود.همه رفتن و منو چند نفر دیگه موندیم سرخاکش.تا قبل رفتن مامانمینا جلو جیغمو گرفته بودم تا رفتن بغضم ترکید مگه کسی میتونست آرومم کنه.کم کسی که نبود به نظر من بهترین بابابزرگ دنیا بود.اون لحظه ها به این فکر میکردم که چه جوری طاقت بیارم غم از دست دادنش رو منی که هر هفته اگه نمیرفتم دیدنش باید صداش رو میشنیدم و اگه یه هفته هایی سرم شلوغ بود و نمیشد حتی زنگ بزنم تا زمانی که از احوالش با خبر نمیشدم آروم نمیشدم.حالا باید هفتصد کیلومتر دور تر جاش میذاشتم و برمیگشتم و دیدارمون رو میذاشتیم به قیامت.

همه داغون بودیم و صبح جمعه 20 آذر داشتیم برمیگشتیم که مراسم سومش رو تهران بگیریم.ماشین ما خالی بود و خاله کوچیکمو شوهرش و دختر 13 سالش اومدن تو ماشین ما و ما هم عقب تر از بقیه راه افتادیم تا یه کم خرید کنیم.محسن و شوهر خالم داشتن مسخره بازی در میاوردن حال خالم بهتر بشه.هی سر به سرش میذاشتیم.قندش افتاده بود و وایستادیم براش شیرینی خریدیم.علیرضا داشت تو ماشین شیرین زبونی میکرد و همه رو به خنده انداخته بود ریحانه داشت آلوچه میخورد و خالم دعواش میکرد که انقدر آشغال نخور مریض میشی بیچاره و منم آشغال آلوچه قبلیه ریحانه رو میزدم پشتش و میگفتم الان تو هم کثیف شدی و اه دهنی بود خاله خورد بهت اه روسریت تفی شد خاله.علیرضا داشت میگفت ایشالا بریم عروسی شوهر خالمو محسن داشتن بلند بلند میخندیدن اینا آخرین چیزایی هست که از ماشین یادمه یه هویی صدای یا ابوالفضل بلند شد ماشینمون رفته بود رو هوا.علیرضا داشت جیغ میکشید محسن یه آخ بلند گفت هر لحظه احتمال میدادم الان ماشین وایمیسته تو کمتر از یک صدم ثانیه نا امید شدم یکی به دلم انداخت سر علیرضا رو از سرشونم کندم و آوردم تو شکمم و خودمو انداختم روش و گردنمو چسبوندم به صندلی جلو ماشین.داشتیم میچرخیدیم.نمیدونم چند دور ولی زیاد بود فقط صدای یا ابوالفضل و گریه ی علیرضا تو گوشمه.ماشین یه هویی رو چرخاش وایستاد.محسن برگشت عقب و گفت همتون خوبید سرمو آوردم بالا سرش پر از خون بود.خالم داد زد بچم تو ماشین نیست.مردم اومدن از ماشین منو علیرضا رو در آوردن.بچم جیغ میزد و گریه میکرد دور ماشین چرخیدم.ریحانه از ماشین پرت شده بود بیرون.پر از خون بود سرش شوهر خالم بغلش کرده بود و ناله میکرد محسن این طرف و اون طرف میدویید من دنبال موبایل بودم زنگ بزنم اورژانس.علیرضا جیغ میزد تا کفشامو پا کنم.صفحه ی موبایلم خورد شده بود.مردم بهم گوشی دادن.به شوهر خالم زنگ زدم و با داد گفتم ما چپ کردیم ریحانه مرد زود بیاید.چند بار بچه بغل تا دم جاده دویدم ماشین پرت شده پایین.داد میزدیم خدا دیگه نیست خدا ما رو دوست نداره.اگه داشت تو این یه ساله انقدر بهمون بدبختی نمیداد.مامانم مریضه بابابزرگم رفت اینم از وضع الانمون.فقط کفر میگفتم.اورژانس اومد خالمو که از درد کمرش مینالید و دخترش و شوهرش رو بردن.ما موندیم بغل جاده.علیرضا هنوز جیغ میزد چندتا لباس تنش کردم.گریه میکرد میگفت ماشین بابا ممد و له کردیم و من فقط میگفتم داریم با بابا ممد شوخی میکنیم.اسباب بازی هاشو میخوات.محسن تازه به خودش اومده بود و فهمیده بود خودشم ضربه خورده پلیس دوباره زنگ زد اورژانس اینبار ماشین زودتر اومد.پتو از ماشینمون در آورد و انداخت رو سر منو علیرضا و گفت بغل شوهرت بشین از ماشین اسباب بازی در آورد و داد دست علیرضا داشتم پیش خودم میگفتم عجب مرد مهربونی که یه هویی دیدم گوشی به دست داره ازمون عکس میگیره دیدم اونم برای رضای خدا موش نمیگرفت داد زدم سرش گفتم آبروتونو مبرم از بدبختی مردم عکس میندازی پدرت رو درمیارم.عذرخواهی کرد و گفت برای تکمیل پروندس.سوار آمبولانس شدیم.بچم جیش داشت و بهش گفتم عیب نداره همونجا تو بغلم کارت رو بکن اما خودشو نگه داشته بود.داشت خوابش میبرد و من نگران این بدم که بخوابه و بهوش نیاد.محسن عقب آمبولانس از درد داد میزد.علیرضا خوابش برده بود و من با گوشی راننده زنگ زدم به بقیه و گفتم چه خاکی تو سرمون شده.تا رسیدیم بیمارستان.فامیلامون رسیده بودن.علیرضا رو ازم گرفتن و بردن خونه.شوهر خالم هنوز گریه میکرد خالم هنوز از درد کمرش مینالید سه تا از مهره های کمرش خرد شده بود و باید انتقالش میدادن بیمارستان یزد.منو بردن بهم سرم وصل کنن.محسن رو بردن اتاق عمل.از ریحانه میپرسیدم همه گریه میکردن.

دررررررست عین فیلما عین یه خواب.منتظر بودم دیگه از خواب بیدار شم.تو بیمارستان داد میزدم و با خدا حرف میزدم.میگفتم خدایا اگه خدایی یه دونه بچه ی خالم رو بهش ببخش.ریحانه جلوی خودم جون داد ولی داشتم برای برگشتنش دعا میکردم نمیخواستم قبول کنم اونم رفت پیش بابابزرگم.

منو  با اصرار خودم مرخص کردن.دایی بزرگم که تو کل مراسم بابابزرگم اشک نریخته بود تو سالن بیمارستان راه میرفت و با تلفن حرف میزد و یا عباس میگفت.بابام رسید پیشم.بهم گفت صد سال پیر شده.گفت مامانم که فهمیده یه بار رفته و برگشته.همه فکر میکردن علیرضا طوریش شده.بهشون گفته بودن الهامینا چپ کردن و یکی از پنجره پرت شده بیرون هیچ کس فکر نمیکرد فوتی این حادثه ی وحشتناک ریحانه باشه.هیچ کس فکرنمیکرد علیرضا فقط گوشه ی لپش کبود شده باشه.

برگشتم خونه ی بابابزرگم تو یزد.عین عاشورا بود.

انگار برای سالگرد بابابزرگم اومده بودیم.خیلی سخته سومین روز فوت یه عزیزی یه عزیز دیگه رو از دست بدی.

بابابزرگم رفت و ریحانه رو برد پیش خودش.از اولشم اونو بیشتر از بقیمون دوست داشت.

حالا تو این روزا ما موندیم یه عالمه داغ.

من تو بیمارستان به خودم اومدم.تو صحنه ی تصادف فقط شیطان رو دیده بودم.اونجا خدا رو هم دیدم.خیلی سخته بعد از دیدن اون همه فجایعی که من تقریبا هیچیش رو نگفتم چون میترسم خاله هامو مامانمم بخونن اینجا رو.

تو بیمارستان یادم افتاد که همون حضرت ابوالفضل به دلم انداخت بچه رو جمع کنم که اگه یک صدم ثانیه دیرتر اینکار رو کرده بودم معلوم نبود چی بشه.چون کتفم که سر علیرضا روش بود کبود شده بود و تا یه هفته درد داشت.خالم نیم میلیمتر مونده بود که قطع نخاع بشه.محسن اگه برای ضربه های بعدیش دستش رو روی سرش نمیگرفت معلوم نبود چی میشد.

خدا بود اونجا ما شش نفر تو این ماشین بودیم

شدیم تیتر اول پر بازدیدترین های یزدان نیوز ولی فقط خدا یه نفرمون رو برد پیش خودش.جون سه نفری رو که احتمال داشت اونا هم نباشن رو بهمون بخشید.

داغمون بزرگه خیلی بزرگ مخصوصا برای خالم و شوهر خالم که همین یه بچه رو داشتن.مخصوصا خالم که هنوز غم از دست دادن پدرش رو یادش نرفته و براش سنگین بود و حالا باید داغ اولادش رو هم تحمل کنه.

ریحانه رفت گل بهشتی بود و رفت جاشو همه تو خواب دیدیم با باببزرگم شاد و خندان بودن تو بهشت ولی اینجا دلای همه ی ما رو خون کردن و رفتن.

این پست رو رمز دار نکردم تا همه ی کسایی که میخونن بدونن خدا همه جا هست.من همیشه اینو زیاد میگفتم به همه میگفتم به خدا توکل کنید خدا بزرگه ولی موقعی که داشت ازم امتحان میگرفت انکارش کردم.خدا رو شکر میکنم زود به خودم اومدم.اینا رو دارم میگم که اگه خدایی نکرده به مشکلی برخوردید مثل من نکنید.بدونید و مطمین باشید که حادثه یا ناگورای زندگیتون حکمت خداست.تو اون شرایط فقط از خدا صبر بخواید کاری که شوهر خاله ی من کرد.گفت وقتی بچم تو بغلم تموم کرد فقط به خدا گفتم داری داغ میدی باید صبرشم بدی من صبر میخوام داییم بهش گفته بود مگه خون بچه ی تو رنگین تر از خون عزیزای امام حسین بود از حضرت زینب صبر بخواه قسم خورد شوهر خالم که همون لحظه بعد از اینکه از خدا تقاضای صبر کرده به حس عجیبی بهش دست داده و انگار قدرت فوق العاده ای گرفته.خالم تا چند وقت قبول نمیکرد که چه خاکی بر سرمون شده حتی با اینکه با ویلچر برده بودنش بهشت زهرا و ریحانه رو قبل از خاکسپاری نشونش داده بودن بازم تا چند وقت قبول نمیکرد و میگفت خواب بوده.انم وقتی قبول کرد اشک ریخت آروم و از خدا صبر خواست.

هممون این چند وقته فقط صبر میخوایم.هنوز دعا میکنیم.اعتقادمون به خدا صد هزار برابر شده.با جون و دل برای صبر خالم و شوهر خالم دعا میکنیم.با امید بیشتر از قبل برای سلامتی خالم و مامانم دعا میکنیم.از خدا میخوایم خالم زودتر سرپا بشه و بتونه دوباره باردار بشه تا یه کم این غم بزرگش فروکش کنه.

جواب آزمایش مامانم سه روز بعد از این اتفاقا حاضر شد و خدا رو شکر خطای آزمایشگاه قبلی بوده ودرمان داره روش جواب میده.

خدا هست همه جا هست.راضی باشید به رضای خدا.حکمت های خدا رو درک کنید.داده هاش رو شکر کنید.برای نداده هاش دعا کنید اگه به صلاحتون باشه مطمین باشید خدا بهتون میده و اگه نداد قطعا به صلاحتون نیست.

شعار نمیدم.این حرفا رو کسی داره میزنه که مصیبت بزرگی رو به چشم دیده.هنوزم از یادآوریش دیوونه میشم هنوزم دارم اشک میریزم وهنوزم میگم خدارو شکر که اون لحظه ای رو که من دیدم هیچ کدوم از اقوامم ندیدن.خدا رو شکر میکنم که زود به خودم اومدم و از خدا میخوام بابت اون لحظه ای که بزرگیش رو نادیده گرفتم ببخشتم که قطعا بخشیده شدم چون خدا ارحم الراحمینه.الان مهنی حرفای اون روحانی سمت خدا رو درک میکنم.الان فهمیدم برای گذروندن امتحان های الهی باید دعا کنیم ولی نگیم خدایا همونی که ما میخوایم بگیم خدایا اگه یه صلاحمونه و یقین داشته باشیم خدا جز به صلاح ما بنده هاش رفتار نمیکنه.حتی اگه سخت ترین امتحانا رو هم ازمون بگیره.این همه خدا عشق و علاقش به ما بنده هاش رو ثابت کرده و همه جا باهامون بوده یه جاهایی هم ما باید نشون بدیم تو هر شرایطی با خدا هستیم حتی اگه بدترین شرایط باشه بازم فراموشش نمیکنیم.

حال ما الان راستش خوب نیست ولی بهتر از قبلیم.

همسرم سرش بالای چهل تا بخیه خورد و چند روز پیش بخیه هاش رو کشید.دستش که گذاشته بود روی سرش از داخل خونریزی کرده و درد داره ولی داره بهتر میشه.هنوز کتف و گردنش درد میکنه.

خالم سه تا از نهره های کمرش خورد شده بود و براش پروتز گذاشتن.بدنش ضعیفه و حالش زیاد خوب نیست.درد کمرش بعد ار دوهفته بهتره ولی ضعفش اجازه نمیده راه بره.تا سه ماه باید از کمربند استفاده کنه.

گردن و کتفم چند روز پیش دیگه تقریبا خوب شد.

کبودی صورت علیرضا رفت ولی هنوزم شبا با گریه از خواب بیدار میشه و از صادفمون میگه.خوابش رو میبینه و گریه میکنه.موقع بازی با اسباب بازیهاش هم تعریف میکنه که چی دیده.

دختر خاله و بابا بزرگمم تو بهشتن و دارن از اون بالا ما رو میبینن.

هر وقت دلتون شکست و فکر کردید خدا باهاتون نیست یاد این پست من بیفتید تو اوج اینکه فکر میکردیم بدبختیم و خدا فراموشمون کرده بازم باهامون بود.درکتون رو نسبت به خدا بالا ببرید میدونم که شماها مثل من نیستید ولی خدا رو از این اندازه ای هم که میشناسید بیشتر بشناسید خدا خیلی بزرگه هر چقدرم که بشناسیدش کم شناختیدش.

قدر اطرافیانتون رو خیلی بدونید.به بزرگتراتون سر بزنید یه هویی چشم بهم میزنید و میبینید که مثل خانواده ی ما فقط حسرت براتون مونده و کلی ای کاش.

نظرات این پستم رو باز میذارم.نمیدونم کی بتونم جواب بدم محبت هاتون رو اصلا نمیدونم بعد از این همه تاخیر و پستای رمز دار هنوز کسی برام کامنت میذاره یا نه ولی نمیتونم به خودم اجازه بدم نظرات رو این بار ببندم.

ببخشید اگه ناراحتتون کردم.

هر جا هستید خدا خودش نگهدارتون باشه و زندگیتون رو طبق صلاحدید خودش براتون رقم بزنه

علیرضا تا امروز دو سال شش ماه و بیست روز سن داره.




موضوع : دو سال و نیمگی تا سه سالگی
تاريخ : دوشنبه 25 آبان 1394 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 254 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع : دوسالگی تا دو سال و نیمگی
تاريخ : دوشنبه 25 خرداد 1394 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 502 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب...

موضوع : دوسالگیت مبارک
تاريخ : جمعه 1 خرداد 1394 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 364 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع : 18 ماهگی تا دو سالگی, جشن ها و مراسمات
تاريخ : جمعه 25 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 489 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع : 18 ماهگی تا دو سالگی
تاريخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 447 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب...

موضوع : 18 ماهگی تا دو سالگی
تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 486 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب...

موضوع : 18 ماهگی تا دو سالگی
تاريخ : پنجشنبه 2 بهمن 1393 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 395 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع : 18 ماهگی تا دو سالگی
تاريخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 451 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

به دلایلی رمز دار میشود





موضوع : جشن ها و مراسمات, 18 ماهگی تا دو سالگی
تاريخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | نویسنده : مامان عليرضا
بازدید : 588 مرتبه

سلام به دوستای  گل و مهربونم و پسر خوشمل مامان.

این مدت خیلی دلم میخواست پست جدید بذارم ولی کلی سرم شلوغ بود.

تو این مدت علیرضا جونم اسم خودت رو یاد گرفتی و خیلی ناز میگی عیی یضا.البته فراموش کردم تو پست 18 ماهگیت بنویسم ولی تو این چند روزه خیلی واضح تر میگی.

وقنی ازت میپرسم جیگر مامان کیه یا خوشگل مامان کیه؟سریع میگی عیی یضا.

از رنگها سبز و آبی رو میشناسی و امشب برای اولین بار توپ آبیت رو نشونت دادم و گفتم علیرضا این چه رنگیه؟سریع گفتی آییه.الهی دورت بگردم انقدر ذوق کردم که نگو.کلی بعدش چلونده شدی.

حس مالکیتت خیلی شده و تمام وسایل مربوط به خودت رو میشناسی و میگی من.مثلا تختت رو موقع خواب نشون میدی و میگی تحت یه مکس کوتاه میکنی و میگی تحت من.بعدم دستای کوچولوت رو میذاری رو سینت و دوباره تاکید میکنی.الهی مامان قربون شیرین زبونیات و کارای بامزت بره که با دیدنت کلی از غم و غصه هام کم میشه.

اما این چند وقت انقدر مطلب هست که نمیدونم چه جوری بگم.

اول یه عکس از فاجعه ی خونمون و کارگر مشغول به کار بذارم تا ببینی چه جوری درگیر تمیز کاری بودم و هستم.

این خونه ی مخروبمونه که البته الان تقریبا داره شبیه به خونه ی آدمیزاد میشه:

ویه وقت اصلا فکر نکنی که اون صورتی رنگ بینوا پشت آقای کارگر پتوی نازنینمونه که بابا بعد از آخرین باری که ازش استفاده کرده جمع نکرده و با خاک یکسان شده بوده ها نه!بابا حتی روی تمام مبلا رو هم پارچه انداخته بوده که خاکی نشن.حتی بابا تمام لیوانای چایی که به کارگرا داده بود رو شسته بود تا کحتوی چایی داخلش سیاه نشه و بعدا من مجبور بشم ساعت ها تو وایتکس خیسشون کنم.مهمتر از اونا رویزی های من بود که همشونو جمع کرده بود تا خاکی نشه.وحتی هیچکس با کفش نرفته بود توی حمام و دستشویی خونمون و گل کف حموم خشک نشده بود تا من مجبور بشم برای شستنش با آب جوش و مواد بیفتم کف حموم و بسابم و چون عادت هم دارم با دستکش کار کنم اصلا دستام خراب نشدن.بله پسرم یه همچین بابای به فکری در رابطه با نظافت داری.والبته برای یه سری کارای جرئی مثل دیوار کشیدن و آشپزخونه تمیز کردن کارگر میخواستم بگیرم که با توجه به حوادث پارسال خونه تکونیمون منصرف شدم و خودم دستم رو گذاشتم سر زانومو بلند شدم.

اینام یه سری دیکه عکس از جاهای مختلف تمیز خونمونه:

مکان های علامت گذاری شده طرح و نقش رومیزی و کتابهای بابایی و گلدونمون که روی میز بوده رو نشون میده و محیط اطرافش حاکی از خاکی بوده که روی وسایلامون نشسته بوده.

شیشه های میز تلویزیون کاملا مشکیه.خودت دیگه حساب کار بیاد دستت که منه بی نوا چه جوری گند زدایی کردم خونه رو.

کارهایی که تو این مدت انجام دادم یه گند زدایی کلی و معمولی کل خونه رو کردم و به طور اساسی و سرویسارو با اتاق خودمون و شما رو پاکسازی کردم.امروز که شما با بابایی رفته بودی بیرون ویترینتم چیدم و ایشالا از فردا میام سراغ حال و پذیرایی برای پاکسازی ویژهgirl_cray2.gif

اما این مدت چی شده رو بیا تو ادامه ی مطلب:



ادامه مطلب...

موضوع : جشن ها و مراسمات, 18 ماهگی تا دو سالگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 6 نفر
بازديدهاي ديروز : 57 نفر
بازدید هفته قبل : 63 نفر
كل بازديدها : 78998 نفر