عليرضاعليرضا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

عليرضا دنياي مامان وباباش

علیرضا در حمام

پسر طلای مامان سلام این عکسا رو چند روز پیش تو حموم وقتی توی لگن نشسته بودی ازت گرفتم و به دلیل اینکه مشکل اخلاقی داشتن سانسورشون کردم و فقط صورت خوشگلت رو گذاشتم. ...
28 بهمن 1392

علیرضا و گردش

سلام امید زندگی مامان. دیروز منو خاله زهرا رفته بودیم بیرون که یه دفعه چشممون خورد به یه کت اسپرت خوشگل برای شما.با کلی ذوق وشوق خریدیمش و وقتی اومدیم خونه با ضد حال شدید مامان راضی مواجه شدیم امروز مامان راضی گفت که باید بریم وکت رو عوض کنیم و استدلالش هم این بود که چون شما هنوز راه نمیری اگه کت بپوشی خیلی مسخره میشی!منم که روی نظرات مامان راضی خیلی حساسم قبول کردم.تصمیم گرفتیم به جاش برات یه شلوار بخریم.بعد از ظهر کالسکه ی عرفان رو قرض کردیم و شما رو گذاشتیم توشو راهی خرید شدیم.جنابعالی هم سر از پا نشناختی و توی تمام مدت ساکت و با خنده بیرون رو نگاه میکردی.خلاصه که رفتیم وپس دادیم وجاش یه شلوار کتون خوشگل برات خریدم.توی مسیر یه دفعه ...
28 بهمن 1392

علیرضا و ولنتاین

سلام پسر خوشگل مامان.ولنتاینت مبارک عزیزم. اینا رو دیروز میخواستم برات بنویسم ولی هر کاری کردم نشد وشما به ما رخصت ندادی عزیزم.آخر شبم که خوابیدی انقدر خسته بودم که منم زود خوابم برد. دیروز روز ولنتاین بود.روز عشق.ولی خب ما نتونستیم تو این روز کاری بکنیم.چون دوباره بابا محسن پیشمون نبود.هر سال این موقع ما برای هم کادو میخریدیم و بیرون میرفتیم و با هم خوش میگذروندیم اما خب امسال قسمتمون این بود که از هم دور باشیم. دلم بیشتر برای بابا سوخت آخه من اینجا با حاصل عشقمون که تو باشی بودم ولی بابا اونجا تنها بود.(البته گل ممد باهاش بود ) منم به خاطر اینکه حواس خودمو پرت کنم با مامان راضی و شما رفتیم بازار مبل که نمایشگاه کودک و نوزاد گ...
26 بهمن 1392

پایان هشت ماهگی

سلام پسر جونم.خوبی؟انشاا... که خوب باشی وقتی اینارو میخونی! چند روزه که وقت نکردم برات بنویسم.یه کم سرمون شلوغ بود و نشد ببخش. کلیات این چند وقت:دوشنبه صبح رفتیم خونه مامان رباب و تا عصری اونجا بودیم و عصر که میخواستیم بر گردیم بابا محسن زنگ زد و گفت که برگشته تهران وشب میاد دنبالمون.ساعت 9 بود که رسید خونه مامان راضی و شام خوردیم و برگشتیم خونمون .طبق معمول به محض باز شدن در خونه خیز برداشتی سمت اتاقت و ما یه چند ساعتی تو اتاق با شما مشغول بودیم (از اینکه انقدر اتاقت رو دوست داری واقعا خوشحالم) سه شنبه بعد از ظهر رفتیم خونه بابا ممد و تا آخر شب اونجا بودیم و شما هم از اینکه نیروهای تازه نفس واسه بغل کردنت پیدا کرده بودی واقع...
25 بهمن 1392

علیرضا و بازگشت به وطن

سلام عشق مامان. بالاخره ما دیروز صبح خدارو شکر سالم به وطن بازگشتیم. راستش شاید اگه به خاطر تو نبود بر نمیگشتیم و صبر میکردیم تا بابا یه ذره از کاراش رو انجام بده .شما حموم نکرده بودی توی این یه هفته و پوست قشنگت پر از دونه شده بود ومنم حسابی نگرانت شده بودم و چاره ای جز برگشتن نداشتیم.طفلی بابا محسن دوباره امشب رفت شمال وما هم اومدیم خونه مامان راضی.بیچاره بابا این یه هفته خیلی برامون زحمت کشید و نمیذاشت آب توی دلمون تکون بخوره.با همه ی سختی های این سفر به خاطر تلاش های بابا محسن خیلی بهم خوش گذشت. واما دیروز:صبح زود بابا محسن از خواب بیدار شده بود و رفته بود برامون کله پاچه خریده بود با نون تازه و از خواب بیدارمون کرد.(ساع...
20 بهمن 1392

علیرضا و گردش بعد از چند روز

سلام جیگر مامان. اول بگم که همین چند لحظه پیش بالاخره عکسای سیسمونیت(وسایل و اتاقت) رو ویرایش کردم و مرتب گذاشتم.این کارو خیلی وقت پیش باید انجام میدادم که نشده بود وحسابی کلافم کرده بود. واما امروز بر شما چه گذشت:صبح تا ساعت 11 خواب بودی و منم کنارت بیهوش وبی جون بودم این چند شب اصلا نمیذاری بخوابم.بیدار که شدی به مامان راضی زنگ زدیم ویه ذره براش سخنرانی کردی و بعدم شروع کردی به خوردن گوشی من.بعد صبحانه میل فرمودید و با زبون بی زبونی به من فهموندی که بریم پشت پنجره وچند دقیقه قفلی زده بودی و چشم از بیرون بر نمیداشتی. تا بعد از ظهر اتفاق خاصی نیفتاد.تا اینکه بابا ساعت 7 بود که گفت حاضر شیم و بریم بیرون.تا لباس تنت کردیم شروع کردی...
17 بهمن 1392

علیرضا و نجات از قحطی

سلام عزیزم!دردونم!یه دونم!پسر گل و نمونم! بالاخره حداقل از قحطی نجات پیدا کردیم وبا وجود برق و آب حال هممون خیلی بهتره. قرار شده صبح زود بابا محسن بره یه سر یالبندان به یه سری کاراش برسه و اگه همه چیز اکی بود بیاد و ما رو هم ببره تا این کارای آخر ساختمون تموم بشه وانشاا... زودتر برگردیم تهران.خداروشکر جاده ها رو هم امروز دیگه باز کردن وهر زمان که بخواهیم میتونیم برگردیم.اما فعلا یه چند روز دیگه هم میمونیم تا هم بابا یه ذره کاراش راه بیفته هم دانشگاها باز بشن وبره یه سر اونجا ببینه چه خبره هم اینکه راهها هر چی بیشتر تردد توش باشه خطرش کمتر میشه. اما امروز:با کلی خوشحالی داشتی با اسباب بازی هات بازی میکردی.اونم روی میز ببین خودتو! ...
15 بهمن 1392

علیرضا و قحطی

اول سلام به همه ی فامیل ها و دوست جونای خودم.ببخشید که این چند وقت بهتون سر نزدم و نظرات قشنگتون رو تایید نکردم.آخه میدونید چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ما تا همین چند ساعت پیش زیر 2 متر برف بودیم والان زیر تقریبا 1 متر برفیم.نه آب داشتیم نه برق.نه حتی غذای کافی واسه علیرضا اگه از احوالات ما شاهد های زنده تیتر اخبار این چند روز میخواهید بدونید تشریف بیارید ادامه مطلب که به طور مصور توضیح بدم.   سلام پسر خوشگل مامان.الان که دارم وبت رو آپ میکنم به زور قطره استامینوفن بالاخره خوابیدی.ولی هنوزم با کوچکترین صدایی میپری و گریه میکنی.نمیدونم از کجا شروع کنم فقط میدونم که باید زود بنویسم چون امکان داره هر لحظه برقها قطع شه اینجا هی...
15 بهمن 1392

علیرضا وماشین سواری

سلام فندق مامان. امروز صبح که از خواب بلند شدی با زبون بی زبونی منو مجبور کردی ببرمت تو اتاقت.همین که چشمت به ماشینت افتاد چنان ذوقی کردی که گمونم پرده ی گوشم دچار مشکل شده! گذاشتمت تو ماشینت و شروع کردی به بازی کردن و ذوق کردن. منم که دیدم انقدر خوشحالی گفتم بذار چند تا عکس ازت بگیرم تا بعدا خودتم ببینی. سلام من علیرضام.داستان سوار ماشین شدم اینجوریه که وقتی سوار ماشینم میشم این شکلی میشم: اما امروز:یه نگاه به مامانم کردم و یه لبخند بهش زدم اونم یه لبخند بهم زد.تو دنیای ما بچه ها این لبخند یعنی اجازه برای همه چی!ببینید چه جوری نگاهش کردم. بعد یه نگاه معنی دار وحالا وقتشه که ماشین رو روشن کنم حرکت به سمته............
9 بهمن 1392