علیرضا وماشین سواری
سلام فندق مامان.
امروز صبح که از خواب بلند شدی با زبون بی زبونی منو مجبور کردی ببرمت تو اتاقت.همین که چشمت به ماشینت افتاد چنان ذوقی کردی که گمونم پرده ی گوشم دچار مشکل شده!
گذاشتمت تو ماشینت و شروع کردی به بازی کردن و ذوق کردن.
منم که دیدم انقدر خوشحالی گفتم بذار چند تا عکس ازت بگیرم تا بعدا خودتم ببینی.

سلام من علیرضام.داستان سوار ماشین شدم اینجوریه که وقتی سوار ماشینم میشم این شکلی میشم:

اما امروز:یه نگاه به مامانم کردم و یه لبخند بهش زدم اونم یه لبخند بهم زد.تو دنیای ما بچه ها این لبخند یعنی اجازه برای همه چی!ببینید چه جوری نگاهش کردم.

بعد یه نگاه معنی دار

وحالا وقتشه که ماشین رو روشن کنم حرکت به سمته...................
کمربندمو که مامانم بست.بذار آینمو میزون کنم

حالا دنده.خب اینم حله

داشتم حرکت میکردم که یهو چشمم به یه دختر خوشگل افتاد.دقت که کردم دیدم آشناست.عروسک مامانم بود گفتم طفلک تو سرما مونده بذار سوارش کنم(آشنا بودا وگرنه من از این پسرا نیستم)

هر کاریش کردم سوار نشد.گفت میخوام پیاده برم یه کم لاغر شم آخه تپل شدم.منم اصرار نکردم گفتم طفلی حتما بابت چاقیش ناراحته. به مسیرم ادامه دادم.

یه کمی جلو تر دیدم انگار یه چیزی عقب ماشین نشسته.منم زدم رو ترمزو پاشو یه دفعه گرفتم
ای بابا این که خرسی خودمه.از پشت کشیدمش تو ماشین.

ای بابا خرسی جون سلام کجا بودی؟دلم برات تنگ شده بود و..................از این جور حرفا.اینجوری شد که منو خرسی بقیه راه رو با هم بودیم.

البته خیلی پر رو بود سریع پرید پشت فرمون.
این ماجرای ماشین سواری امروز من بود.امیدوارم بعدا که بزرگ شدم هم با احتاط رانندگی کنم هم به قول یه آشنایی فرهنگ ماشین داشتن رو داشته باشم.
ممنون که وقت گذاشتید و حرفامو خوندید.
خب مامان جون.قصه رو هم که خودت تعریف کردی.منم فعلا حرفی ندارم.چند تا دیگه از عکساتم میذارم تو ادامه مطلب که اگه خواستی بری ببینی.تا بعد بای بای.









علیرضا وماشین سواری
