عروسی خاله فاطمه
سلام پسرم. دیشب عروسی خاله فاطمه ی بابا محسن بود.بالاخره این عرسی هم تموم شد . انشاا... که خوشخت بشن. اما از شما پسر خوبم بگم که اصلا اذیت نکردی و خیلی خیلی آقا بودی.اول مراسم رفتی پیش بابا محسن.اما همه سراغت رو گرفتن و منم به بابا زنگ زدم و تو رو اوردم پیش خودم یه ذره که گذشت گریه کردی آخه خیلی خوابت میومد.درست هم موقع اومدن عروس داماد به سالن گریه ی شما برای خواب و شیر خوردن بیشتر شد و با یه کوچولو شیر خوردن زود خوابت برد.بمیرم برات انقدر خسته بودی توی اون همه سر و صدا بازم از خواب بیدار نشدی.یه نیم ساعتی تو بغلم خوابیدی و یه دفعه با صدای جیغ و سوت های متوالی از خواب پریدی ولی خدارو شکر اصلا گریه نکردی.روی میز نشوندمت و دست میزدی و ...










