عليرضاعليرضا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

عليرضا دنياي مامان وباباش

عکسای جشن اول دندونی

سلام پسرم دیشب که نشد عکساتو بذارم الان دوباره تلاش میکنم. هنر نمایی های منو خاله زهرا با اینا برات ریسه درست کردیم. اینم کلاه بوقی بود. اینم دوتا از کارت دعوت هات.البته خیلی کم درستیدیم بیشتر به عنوان یه یادبود به بچه ها دادیم.(یعنی بر داشتن ) اینم گیفتمون بود.هر چی دنبال پاستیل دندون گشتیم پیدا نکردیم. واما عکسهای دیگه که توضیحات رواینبار بالای هر عکس مینویسم. کیک خوشگلت که به قنادی گلستان نزدیک خونه مامان رباب توی امام زاده حسن سفارش دادیم.خیلی تعریف قنادی رو میکردن اما راستش باور نداشتم که خوب در بیاره.ولی خداییش هم خیلی خوشمزه بود هم خوب در اورده بود.انشاا... کیک بعدی رو هم همینجا سفارش میدم...
28 دی 1392

جشن دندونی

سلام نفسم.پسر طلایی مامان.خوبی؟خوشی؟سلامتی؟با اون دوتا مروارید قشنگنت چی کار میکنی؟ ما که کلی باهاش حال میکنیم.به خاطر همینم امروز خونه مامانی رباب(مامان بزرگ مادری مامان)برات یه جشن کوچولو گرفتیم.انشاا... به همین زودیام یه جشن دیگه خونه خودمون میگیریم.آخه بابا محسن به خاطر امتحانش نتونسته بود از شمال برگرده و امروز پیشمون نبود خوب جشنم که به دونه بابایی مزه نمیده پس نگران نباش بعد از امتحانای بابایی یه جشن دیگه ی خانوادگی داریم. مهمونای امروز خاله ها ودختر خاله ها ودایی ها و زن دایی ها وخلاصه فامیلای مامانی یعنی من بودند ودست همشون درد نکنه هم کلی کمک مامان راضی کردن هم کلی برای شما کادوهای خوشگل گرفتن. من از چند روز پیش با یه کم ...
28 دی 1392

عکسای روز اول تولدت

روز تولدت یه روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری بود.این عکسارو خاله زهرا هر روز از تلویزیون میگرفت.اسمش رو گذاشته بودیم روز شمار علیرضا.اون انگشت اشاره رو هم که کنارش هست رو میگفتیم یعنی یه روز کم.مثلا عدد 6 یه روز کم یعنی تو 5 روز دیگه به دنیا میای. شاد بودیما. ...
23 دی 1392

دیدنی روشنا خانوم وسینه خیز رفتن شما

سلام شازده جونم. عزیز دلم امروز بلاخره تونستی خودتو به سمت جلو بکشونی.به حالت چهار دست وپا رفتن بلند میشی وخودت به سمت جلو هول میدی و میای پایین و دوباره تکرار میکنی تا برسی به جایی که میخوای.انشاا... راه رفتن ودویدنت مامان جون. بعد از ظهر رفتیم خونه دایی مصطفی دیدن روشنا خانوم.انقدر نی نی نازی بود پسرم.کلی مو داشت.شما هم تا دیدیش کلی براش دست وپا زدی میخواستی بهش دست بزنی و بغلش کنی ولی نذاشتیم وبابا محسن سریع دورت کرد. کلی یاد اون موقع های خودت افتادم که چقدر کوچولو بودی وبغل گرفتنت سخت بود.کلی هم خدا رو شکر کردم که صحیح و سالم این دوره از زندگیتو پشت سر گذاشتیم. بعد از خونه دایی مصطفی اومدیم خونه مامان راضی و شام خوردیم.ما مو...
23 دی 1392

تولد خاله زهرا

خاله زهرا جون تولدت مبارک.انشاا... که 1000 ساله بشی وهمیشه خوش و خرم وشاد وخوشبخت باشی.انشاا... کیک قبولی دانشگاهت. پسرم از روز اول تولدت این هفتمین تولدی بود که شرکت کردی.(بابا حبیب_خودم_مامان راضی_عمه مریم_عمه طاهره_محیا جونی_خاله زهرا)به ترتیب نوشتم.اما اولین تولدی بود که متوجه اطرافت بودی وکلی ذوق کردی.البته تولد محیا جونی هم بزرگ شده بودی هم آقا ولی همش خواب بودی. (عکس هم داریم بعدا نشونت میدم.به دلیل حفظ مسائل امنیتی از گذاشتن عکس خانوادگی ماذورم)   ...
17 دی 1392

این چند روز عمر

سلام خوشگله مامان.چی برات بگم از این چند روز و اتفاقاش. این چند روزه هم اتفاقه خوب افتاد هم اتفاق بد.اتفاق بدمون این بود که بابا شعبون (بابا بزرگ بابا محسن)16 دی فوت کرد.این چند روزه خیلی در گیر بودیم.شما هم خیلی اذیت شدی.شبا موقع خوابت که میشد همچین خونه بابا شعبون رو روی سرت میذاشتی که مجبور بودیم زود جمع کنیم وبریم.از یه طرف دیگه هم بس که شما جیگری و مهربون وخوش خنده ای بچه ها میومدن سمتت تا باهات بازی کنن و بزرگ ترها هم میومدن وهی اون لپای خوشگلت رو میکشیدن وبوست میکردن هر چی هم میگفتیم بوسش نکنید چون شما خوشت میومد وگریه نمیکردی به حرف ما گوش نمیکردن که یهو میدیدیم لپای خوشگلت قرمز شده.اونجا بود که من فقط حرص میخوردم ودلم م...
16 دی 1392

چند روز از زندگی آقا علیرضا خان

سلام پسر نازم.بازم شما خوابیدی و من دست به کار شدم. دیروز نشد از خودت و این چند روز اتفاقات این چند روز خودت برات بگم الان برات با شماره گذاری میگم: 1)شما در تاریخ 15 دی ماه اولین مروارید خوشگلت حس شد و ما یعنی منو خاله زهرا کلی خوشحالی کردیم. وشروع کردیم برای برنامه ریزی یه جشن اساسی برای دندونی شما اعم از آش وکیک ودرست کردن گیفت و خلاصه کلی چیزای دیگه.اون روز هنوز بابا شعبون پیش خدا نرفته بود.اما وقتی متوجه این موضوع شدیم جشن رو کنسل کردیم وهنوز برنامه خاصی نداریم شاید یه مهمونی کوچولو با حضور خانواده ها برات بگیریم راستش دقیق نمیدونم به وقتش برات میگم. از اون روز تا امروز دندونات رویت نشده بود ولی امروز با بابا محسن بالاخره د...
16 دی 1392

یادی از قدیم

سلام هیکل طلای مامان. امروز همش تو فکر روزای اول تولدت بودم.روزای خوب ودوست داشتنی ویه کمی سخت که عین برق و بد گذشتن.یه جورایی با همه سختیهاش انقدر شیرین بود که حتی دلم براش تنگ شده. شبای اول اصلا نمیخوابیدی تا هوا تاریک میشد غصم میگرفت که الان همه خوابن ومن باید تا صبح بیدار بمونم. خدایی بود که تو بعد از امتحانای خاله زهرا به دنیا اومدی وگرنه نمیدونم الان سرمون چی اومده بود.خیلی شبا من دیگه واقعا نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم واز حال میرفتم مامان راضی هم که توی طول روز به اندازه کافی خسته شده بود که شب اونم نتونه بیدار بمونه این وسط خاله زهرا وقتی که همه بیهوش میشدن تا هر وقت که شیر میخواستی ودیگه به هیچ صراطی مستقیم نبودی نگه...
15 دی 1392