علیرضا و قحطی
اول سلام به همه ی فامیل ها و دوست جونای خودم.ببخشید که این چند وقت بهتون سر نزدم و نظرات قشنگتون رو تایید نکردم.آخه میدونید چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ما تا همین چند ساعت پیش زیر 2 متر برف بودیم والان زیر تقریبا 1 متر برفیم.نه آب داشتیم نه برق.نه حتی غذای کافی واسه علیرضا
اگه از احوالات ما شاهد های زنده تیتر اخبار این چند روز میخواهید بدونید تشریف بیارید ادامه مطلب که به طور مصور توضیح بدم.
سلام پسر خوشگل مامان.الان که دارم وبت رو آپ میکنم به زور قطره استامینوفن بالاخره خوابیدی.ولی هنوزم با کوچکترین صدایی میپری و گریه میکنی.نمیدونم از کجا شروع کنم فقط میدونم که باید زود بنویسم چون امکان داره هر لحظه برقها قطع شه اینجا هیچی حساب و کتاب نداره.
جمعه بود که تصمیم گرفتیم شنبه صبح اول وقت با بابا محسن بریم شمال.از بس که این آقای هواشناسی نامرد دروغ گفته بود که توده هوا داره میره سمت شمال و نرفته بود جمعه که دوباره همینو گفت به بابا گفتم دروغ میگه دوباره ما میایم(ولی خدایی انگار واقعا دلم شور میزد فقط نمیخواستم دوباره بابا محسن تنها بره.)خلاصه که بابا گفت باید به پلیس راه زنگ بزنیم ببینیم جاده باز هست یا نه.وقتی از باز بودن جاده مطمئن شدیم به عمه طاهره زنگ زدیم تا اونم باهامون بیاد و اینجوری شد که ما شنبه ظهر با تاخیر راهی شدیم(من میخواستم برای شما سوپ درست کنم)صبحانه خوردیم وجمع وجور کردیم وراهی شدیم.

(اینجا با زور نون رو گرفتی دستت و هر کاری میکردیم پس نمیدادی.فکر کنم فهمیده بودی میخوایم گرفتار قحطی بشیم.)
قبل رفتن رفتیم خونه مامان راضی و بخاریشون رو گرفتیم که مثلا هوای اونجا رو گرمتر کنیم.که شانس اوردیم وگرنه از سرما با منجمد میشدیم.
آقایی که شما باشی ساعت 2:30 راه افتادیم به سمت جاده.تا کندوان با کلی و خنده وشوخی و اینکه این آقاهه که گزارش هواشناسی میده بازم چرت گفته به راحتی رقتیم.حتی سیاه بیشه که همیشه این موقع ها برفیه وسرد برفش کمتر از همیشه بود.بعد از کندوان کم کم برف شروع کرد به باریدن.بابا گفت نرسده به مرزن آباد تموم میشه اما هر چی جلو تر میرفتیم بهتر نمیشد که بدترم میشد.حالا مشکل اصلی اینجا بود که بابا تازه برای اولین بار میخواست زنجیر چرخ ببنده وهر کاری کرد نتونست.آخه مثلا زنجیر چرخ با دستکش خریده بود ولی وقتی جعبه رو باز کردیم دیدیم بعله جا تره ودستکش نیست.چون فکر میکردیم جلوتر وضعیت بهتره و شما هم همه رو کلافه کرده بودی بابا گفت همینجوری میریم ولی بعدا حسابی پشیمون شد.آخه جاده رو ببین!


جاده ای که قرار بود بهتر بشه هی این شکلی شد:




واینجوری بود که مسیری که یه ساعت به پایان راهش مونده بود به 3 ساعت ارتقا درجه پیدا کرد.(البته اینم بگم که اگه درایت بابا محسن توی رانندگی نبود ما هیچوقت بدون زنجیر چرخ توی این برف و با این تایم نمیرسیدیم)
حالا رسیدنمون به مقصد همانا و نبود جای پارک به دلیل برف همانا.بابا زود پیادمون کردو خودش با خاک انداز یه ذره جا باز کرد برای ماشین.وضعیتمون برای اون شب خوب بود چون هم برف قطع شد هم غذا داشتیم هم اینکه اب وبرق بود.و تنها ناراحتیمون این بود که چون شما خسته شده بودی یه ذرم کارای بد بد کرده بودی باید زود میرفتیم خونه ونمیتونستیم غذا بیرون بخوریم.(خب اون موقع نمیدونستیم چی قراره سرمون بیاد.)بابا گفت فردا برای خرید میریم بیرون وما هم خوشحال هر چی ذخیره ی جوجه توی فریزر داشتیم در اوردیم و سرخ کردیم وتا جایی که شکمون جا داشت خوردیم(خیلی هم بهمون چسبید.)برای شما هم سوپ داغ کردمو نصفیشو خوردیو بقیشم ریختم دور چون میخواستم برات فردا سوپ تازه درست کنم.غافل از اینکه فردا که چشم از خواب باز کردیم و از پنجره بیرون رو نگاه کردیم این منظرها رو دیدیم:



کلی ناراحت شدیم که ماشینمون رو نمیتونیم در بیاریم.اما یه دفعه متوجه قطع برق شدیم و خب این مسئله به دلیل اینکه آب ما با پمپ کار میکنه منجر به قطع آب شده بود.ما اینجا بود که از هر گونه تکنولوژی روز دنیا یا حتی بهتر بگم ابتدایی دنیا به دور شدیم و به زمان وز وز شاه برگشتیم و برای تامین آب مورد نیازمون مجبور به آب کردن برفها شدیم.اما هنوز امید داشتیم که همه ی اینا تا شب حل میشه و ما شام رو بیرون میخوریم.اما بعد از ظهر با این صحنه ها مواجه شدیم:(با عکسای قبلی مقایسه کن!)
(صف نونوایی و ماشین بابا محسن)

وبقیه جاها:


وبرق تا شب هم وصل نشد وما با شمعی تا صبح سر کردیم.اینم شمایی که زیر نور شمع خوابیدی.از زور سرماهر چی پتو و متو داشتیم زیر و رمون انداخته بودیم.

وما همنان امید داشتیم تا صبح که صبح:


یعنی نه برق وصل شده بود نه برفا آب شده بود ونه ما برای غذای شما مواد تازه داشتیم و این از همه بدتر بود.این شد که به بابا حبیب زنگ زدیم تا اگه بشه بریم چالوس(پژوهشیار)آخه من حسابی برای شما نگران بودم بدتر از همه ی اینایی که گفتم داشتی تب میکردی و من هیچی دارو نداشتم و حسابی کلافه بودم.با هماهنگی با بابا حبیب برای رفتن به چالوس و رسیدن به شهر وبا تلاش بابا محسن برای در اوردن ماشین که کاملا زیر برف بود و غر غر های من بالاخره راهی چالوس شدیم.اینم شمایی:

فکر کنم داری دندون در میاری آخه همش شبیه پیرمردها میکنی خودتو.(ولی قربونت برم که خیلی نازی)
خلاصه که تا برسیم چالوس و برای شما دارو بگیریم و ساکن بشیم شما نیم وجبی دمار از روزگار من در اوردی.اونجا هم که رسیدیم بنده خداها با هزار بدبختی یه راه از دل 1 متر برف برای ما باز کرده بودن تا بتونیم از حیاط رد شیم و به اتاق برسیم.اینم پژوهشیار:


تا رسیدیم انگار تو هم از اینکه ما یه کم خیالمون راحتر شده بود آگاه شده بودی کلی بی دلیل قهقهه میزدی.برات سوپ تازه درست کردم و بهت دادم و خوابوندمت و خودم رفتم حموم که اگه نمیرفتم دیگه با خودم ارتباط برقرار نمیکردم.بعد از اون شامی رو که عمه پخته بود خوردیمو من بهت قطره استامینوفن دادم تا راحت تر بخوابی و تبت هم قطع شه.الان خدا رو شکر تبت پایین تر اومده و حالتم خیلی بهتره.ما هم بهتریم.دیگه هم آب داریم هم برق داریم هم نون داریم هم مواد غذایی تازه ولی اگه هنوز اونجا مونده بودیم هیچی نداشتیم و هنوز مثل عصر حجریا مجبور بودیم برف آب کنیم.gif)
تا تکنولوژی اینجا هم قطع نشده مطلبمو جمع وثبت کنم.اگه تونستم بازم برات تا اینجاییم مینویسم.
فقط تورو خدا هر کی مطلبمو خوند برامون دعا کنه تا علیرضا مریض نشه و راه زودتر باز بشه و بتونیم برگردیم.دلم برای همه کس و همه چیز تنگ شده وخیلی کلافه و نگرانم..gif)



علیرضا و قحطی
