بازی جدید
آخه پسرم این چه کاریه که شما تا یه چیزه جدید میبینی باید حتما باهاش بازی کنی؟ البته این عکسا برای چند روز پیشه و من امروز تازه فرصت کردم که بشینم و وبت رو آپ کنم. ابتدا به ساکن قضیه این بود که مامان راضی لگن به دست به سمت حمام میرفت که شما با جیغ و داد توجهش رو به خودت جلب کردی و اونم بهت لبخند زد و همین براش بس بود که تو لگنش رو ببینی بخوای که با زور ازش بگیری.از اونجایی که لگن به شدت تمیز بود اجازه دایم شما باهاش مشغول شی.به این ترتیب: بعد از مدتی تیلیغ بالا بالا شروع وشد و پوزیشن شما به این حالت تغییر کرد: وکم کم: در تمام این مدت حضور مامان راضی بالای سر شما الزامی بود چون موقع حرکتش جیغ میزدی و اون بیچاره هم همون ...
نویسنده :
مامان عليرضا
17:36
اندر احوالاتمون در این چند روز
سلام خوشجیلم. ببخش که این چند وقته به وبت نرسیدم و کم کاری کردم. یه کم سرم شلوغ بود و کارم زیاد.شما گل پسری هم یه کم سرما خوردی و دوباره مامانی رو نگران کردی. بهتره مستقیم برم سراغ اتفاقات این چند روز به صورت خلاصه.(اگر یه ذره درهم و برهم نوشتم ببخشیدم.چون چند روزه ننوشتم هر چی یادم بیاد یه دفعه مینویسم) پنجشنبه صبح بود که عمه طاهره زنگ زد که حالت رو بپرسه یه دفعه اصرار اصرار که شب بیاید خونه ی ما بخوابید.منم خداییش راحت نیستم اونجا بخوابم ولی انقدر اصرار کرد و قسم داد تا بالاخره قبول کردم.به بابا محسن زنگ زدم تا خبر بدم که شب میریم اونجا و بابا گفت که خودشم داره بر میگرده.منو میگی کلی ذوق زده شدم. ساعت 7 بود که با بابا حبیب راه افتاد...
نویسنده :
مامان عليرضا
11:11
علیرضا و حمله به کابینت
سلام مامانی.چند وقته که صبحا به محض بیدار شدن از خواب به سمت کابینت خوراکی های خونه ی مامان راضی حمله میکنی.میگی نه؟خودت ببین چی کار میکنی وقتی هم که کامل تخلیه کردی بلند میشی که بری تو کابینت بشینی. بیچاره مامان راضی از دست شما باید همه چیزشو قایم کنه توی این عکس آخری هم تازه کشف کردی که در کابینت به اجاق گاز که میخوره صدا میده و از این کشف خوشحال بودی و به مدت زمان طول و درازی مخ ما رو خوردی با این کارت.امان از دست تو شیطون بلای مامان. ...
نویسنده :
مامان عليرضا
0:20
وقتی که حسم رو توی کتاب خوندم!
سلام گل پسری. دیروز برای یه کاری رفته بودم سمت انقلاب.موقع برگشت به خونه یه سری هم به کتاب فروشی ها زدم .یه دفعه چشمم خورد به یه کتاب و خریدمش.اسم کتابش زیبا ترین جملات برای پسر کوچولوم بود.یه کتاب کوچیک در اندازه ی جیبی هست که تو هر صفحه از یه بزرگی یه مطلب راجع به حسش به بچش نوشته.با یه سری از جملاتش خیلی ارتباط برقرار کردم ودیدم چقدر حس مشترک بین پدرها و مادرها وجود داره.دلم خواست چندتاشو که بیشتر از بقیه دوست داشتم برات به یادگار بذارم. میرم توی ادامه ی مطلب که هر کی دوست داشت بیاد و بخونه. برای این کوچولو که همه ی زندگیتونه با خوشحالی حاضرین زندگیتونون رو بدین.کسی بهتون نگفته بود که اینجوری میشه.کسی نمیتونست بگه. پم...
نویسنده :
مامان عليرضا
1:31
غذا خوردن علیرضا به روایت تصویر
میبینی پسرم چه جوری غذا میخوری؟تازه نشد بقیه ی عکساتم بذارم وگرنه که......... . طفلی مامان راضی از دست شما دوتا دوتا روفرشی میندازه روی هم بازم تمام خونش پر از برنج و خورده نونه. ...
نویسنده :
مامان عليرضا
16:20
علیرضا در حمام
پسر طلای مامان سلام این عکسا رو چند روز پیش تو حموم وقتی توی لگن نشسته بودی ازت گرفتم و به دلیل اینکه مشکل اخلاقی داشتن سانسورشون کردم و فقط صورت خوشگلت رو گذاشتم. ...
نویسنده :
مامان عليرضا
22:39








