عليرضاعليرضا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

عليرضا دنياي مامان وباباش

علیرضا و دلتنگی برای باباش

سلام.چطوری پسرم خوبی؟ میدونی امروز چیکار کردی؟نه؟یادت رفته؟خب من اینجا برات مینویسم که همیشه یادت بمونه دیگه! امروز نزدیکای ظهر بود که من میخواستم زنگ بزنم به بابا محسن تا ببینم امتحان اولش رو چیکار کرده وشما هم رو پای من داشتی لالا میکردی.همچین که من تلفن رو برداشتم...     شما شروع کردی پشت سر همدیگه بابا گفتن و دست وپا زدن.خیلی وقتا میگفتی بابا ولی امروز خیلی جالب و عجیب بود.بوست کردم و شماره بابا رو گرفتم.خونه ی دوستش بود و داشت درس میخوند برای امتحان بعدیش.منم که دیدم مشغوله زود خداحافظی کردم تا به درسش برسه توی این مدت شما رو پای من همش دست وپا میزدی و خودت رولوس میکردی تا طبق معمول تلفن رو ازم بگیری.وقتی تلفن ر...
2 بهمن 1392

علیرضا وامروزش

سلام.خوبی مامان جونم؟عیدت مبارک گل پسرم. چی بگم از امروز و کارهای شما؟اول از دیشب بگم که ساعت ٣ از خواب بیدار شدی و تا ٦ نخوابیدی.بعد هم که خوابیدی ساعت ٩ بیدار شدی.منم تا دیدم مامان راضی اومد دادمت بهش وخوابیدم تا ساعت ١٠ انقدر حال دادکه نگو.البته بگما با کوچیکترین صدات از خواب می پریدم ولی همین که ١٠ بعد از مدت ها خوابیدما کلی خستگیم در رفت. امروز نو عید بابا شعبون بود(اولین عید بعد از فوت هر کس رو میگن نو عید_بعضی ها هم اولین عید بعد از چهلم متوفی را نوعید میدونن.رسم بابا شعبون اینا همون اولی بود)از صبح قرار بود با مامان راضی وبابا حبیب بریم که بابا حبیب ماشینش خراب شد و تا ساعت ٥ درگیر درست کردن ماشین بود بعد از درست کردن حاضر شدیم...
29 دی 1392

علیرضا در امروز

سلام پسرم.این عکسای امروز شماست.خیلی خوشحال بودی وخیلی هم خودت رو برامون لوس میکردی.دلم نیومد خودت بعدا نبینی. توی این یکی عکس هم خودتو لوس میکردی تا از روروئک در بیاریمت. قربون اون دوتا دندون خوشگلت که توی عکس هم معلومه بره مامان. ...
29 دی 1392

عکسای جشن اول دندونی

سلام پسرم دیشب که نشد عکساتو بذارم الان دوباره تلاش میکنم. هنر نمایی های منو خاله زهرا با اینا برات ریسه درست کردیم. اینم کلاه بوقی بود. اینم دوتا از کارت دعوت هات.البته خیلی کم درستیدیم بیشتر به عنوان یه یادبود به بچه ها دادیم.(یعنی بر داشتن ) اینم گیفتمون بود.هر چی دنبال پاستیل دندون گشتیم پیدا نکردیم. واما عکسهای دیگه که توضیحات رواینبار بالای هر عکس مینویسم. کیک خوشگلت که به قنادی گلستان نزدیک خونه مامان رباب توی امام زاده حسن سفارش دادیم.خیلی تعریف قنادی رو میکردن اما راستش باور نداشتم که خوب در بیاره.ولی خداییش هم خیلی خوشمزه بود هم خوب در اورده بود.انشاا... کیک بعدی رو هم همینجا سفارش میدم...
28 دی 1392

جشن دندونی

سلام نفسم.پسر طلایی مامان.خوبی؟خوشی؟سلامتی؟با اون دوتا مروارید قشنگنت چی کار میکنی؟ ما که کلی باهاش حال میکنیم.به خاطر همینم امروز خونه مامانی رباب(مامان بزرگ مادری مامان)برات یه جشن کوچولو گرفتیم.انشاا... به همین زودیام یه جشن دیگه خونه خودمون میگیریم.آخه بابا محسن به خاطر امتحانش نتونسته بود از شمال برگرده و امروز پیشمون نبود خوب جشنم که به دونه بابایی مزه نمیده پس نگران نباش بعد از امتحانای بابایی یه جشن دیگه ی خانوادگی داریم. مهمونای امروز خاله ها ودختر خاله ها ودایی ها و زن دایی ها وخلاصه فامیلای مامانی یعنی من بودند ودست همشون درد نکنه هم کلی کمک مامان راضی کردن هم کلی برای شما کادوهای خوشگل گرفتن. من از چند روز پیش با یه کم ...
28 دی 1392