عليرضاعليرضا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه سن داره

عليرضا دنياي مامان وباباش

علیرضا وسفری به شمال

سلام خوشمل طلای مامان. این چند روزه اتفاقات زیادی افتاده و من مجبورم به خاطر کمبود وقت وکمبود آنتن دهی تکنولوژی سریع برات توضیح بدم.بریم سراغ اصل مطلب:  بعد از اتمام کارهای کذایی خونه تکونی به پیشنهاد بابا محسن به جای یکشنبه صبح شنبه شب بعد از دیداری کوتاه که رفتیم خونه ی مامان راضی با عمه طاهره راهی شمال شدیم و قرار شد بابا ممدینا با عمه مریمینا فردا صبحش بیان. این عکس رو هم خاله زهرا قبل از اینکه بیایم ازت گرفت: بلافاصله بعد از اومدن از خونه ی مامان راضی وسایلامون رو که حاضر کرده بودم داخل ماشین چیدیم و رفتیم دنبال عمه طاهره و شبونه راهی شدیم. اینم عکسای شما قبل از راه افتادن توی پارکینگ: سا...
29 اسفند 1392

عروسی خاله فاطمه

سلام پسرم. دیشب عروسی خاله فاطمه ی بابا محسن بود.بالاخره این عرسی هم تموم شد . انشاا... که خوشخت بشن. اما از شما پسر خوبم بگم که اصلا اذیت نکردی و خیلی خیلی آقا بودی.اول مراسم رفتی پیش بابا محسن.اما همه سراغت رو گرفتن و منم به بابا زنگ زدم و تو رو اوردم پیش خودم یه ذره که گذشت گریه کردی آخه خیلی خوابت میومد.درست هم موقع اومدن عروس داماد به سالن گریه ی شما برای خواب و شیر خوردن بیشتر شد و با یه کوچولو شیر خوردن زود خوابت برد.بمیرم برات انقدر خسته بودی توی اون همه سر و صدا بازم از خواب بیدار نشدی.یه نیم ساعتی تو بغلم خوابیدی و یه دفعه با صدای جیغ و سوت های متوالی از خواب پریدی ولی خدارو شکر اصلا گریه نکردی.روی میز نشوندمت و دست میزدی و ...
22 اسفند 1392

عکسای شما تو عروسی خاله فاطمه

سلام عزیزم.دیشب نشد عکسای عروسی رو برات بذارم.الان برات میذارم. توی این عکس شما و محیا جونی دارید خیلی بامزه و با آب وتاب با هم حرف میزنید جوری که توجه همرو به خودتون جلب کرده بودید. عکسای تکیت اصلا خوب نیفتاده اونایی هم که خوب بود کسی توی عکس پیدا بود و نمیشد که برات اینجا بذارم ولی چند تا دیگه عکس با محیا جونی داری که اونا رو برات میذارم. اینم از عکسات.بعدا اگه عروس و داماد عکسایی که توی اتاق عقد گرفتی رو بهمون دادن اونارم برات میذارم. ...
22 اسفند 1392

علیرضا و پیشرفت در کارهاش

جیگر طلا خان سلام. این چند روزه هم مثل روزهای قبل در گیر خونه تکونی بودم.چیزی راجع بهش نمینویسم چون حوصله ی تکرار کردن این کارای خسته کننده رو ندارم. توی این چند روز به شما خیلی خوش گذشت چون با بابا محسن همش بیرون بودی و حسابی پدر و پسری تلافی این چند وقت دوری از هم رو در اوردید منم در نبود شما مشغول نظافت منزل بودم و بسی بیشتر از شما خوش گذروندم.   سه شنبه عروسی خاله فاطمه ی بابا محسنه.تازه امروز از بین لباسام یکی رو انتخاب کردم و هنوز نمیدونم میخوام برای روز عروسی چی کار کنم. فکرم به شدت این چند وقته درگیره و حسابی داغونم. اینارو ولش کن اصلا خودتو عشقه گل پسر مامان شما الان 2 روزه که دیگه سینه خیز نمیری و به جاش چهار...
18 اسفند 1392

ما و خانه تکانی

سلام بر آقا علیرضا خان پسر خوشگل مامان. این چند روزه حسابی در گیر کار بودم بازم شرمندت شدم. تا بیدار نشدی سریع برات بگم که این چند روزه چه اتفاقاتی افتاد. اول بذار ار کارهایی که توی این چند وقته یاد گرفتی برات بگم! 1)بالاخره بعد از کلی زحمت یاد گرفتی که دست بزنی(قبلا تا بهت میگفتیم دس دسی کن یه دست مارو میگرفتی و با یه دست خودت میزدی روی دست و ما و کلی هم ذوق میکردی ولی از پنج شنبه دیگه با دستای ما کاری نداری و خودت زحمت دست زدن رو میکشی! 2)از هر چیزی که از زمین یه کوچولو بلند تر باشه دستت رو روش میذاری و بلند میشی.حالا میخواد مبل ومیز و صندلی باشه میخواد کتاب و کاغذ باشه فرقی نداره فقط کافیه فرش نباشه که به خاطر همین موضوع بارها ...
12 اسفند 1392