این چند روز عمر
سلام خوشگله مامان.چی برات بگم از این چند روز و اتفاقاش.
این چند روزه هم اتفاقه خوب افتاد هم اتفاق بد.اتفاق بدمون این بود که بابا شعبون (بابا بزرگ بابا محسن)16 دی فوت کرد.این چند روزه خیلی در گیر بودیم.شما هم خیلی اذیت شدی.شبا موقع خوابت که میشد همچین خونه بابا شعبون رو روی سرت میذاشتی که مجبور بودیم زود جمع کنیم وبریم.از یه طرف دیگه هم بس که شما جیگری و مهربون وخوش خنده ای بچه ها میومدن سمتت تا باهات بازی کنن و بزرگ ترها هم میومدن وهی اون لپای خوشگلت رو میکشیدن وبوست میکردن هر چی هم میگفتیم بوسش نکنید چون شما خوشت میومد وگریه نمیکردی به حرف ما گوش نمیکردن که یهو میدیدیم لپای خوشگلت قرمز شده.اونجا بود که من فقط حرص میخوردم ودلم میخواست تلافی کنم ولپ بچه هاشونو بکشم ولی مقاومت میکردمو صبوری ولی بعدا توی یه فرصت حتما تلافی میکنم خیالت راحت.gif)
خلاصه که جو این چند روز تحت هیچ شرایطی مساعد نبود تا اینکه امروز صبح نی نی دایی مصطفی(روشنا خانوم) به دنیا اومد و یه ذره روی روحیه همه تاثیر مثبت گذاشت.فقط ای کاش بابا شعبون بود واین نوه اش رو هم میدید.اینم خبر خوبمون بود.
زحمت کشیدی وبیدار شدی.انشاا... از احوالات خودت بعدا برات میگم..gif)



این چند روز عمر
