عليرضاعليرضا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

عليرضا دنياي مامان وباباش

علیرضا و دلتنگی برای باباش

1392/11/2 0:40
نویسنده : مامان عليرضا
348 بازدید
اشتراک گذاری

سلام.چطوری پسرم خوبی؟

میدونی امروز چیکار کردی؟نه؟یادت رفته؟خب من اینجا برات مینویسم که همیشه یادت بمونه دیگه!niniweblog.com

امروز نزدیکای ظهر بود که من میخواستم زنگ بزنم به بابا محسن تا ببینم امتحان اولش رو چیکار کرده وشما هم رو پای من داشتی لالا میکردی.همچین که من تلفن رو برداشتم...

 

 

شما شروع کردی پشت سر همدیگه بابا گفتن و دست وپا زدن.خیلی وقتا میگفتی بابا ولی امروز خیلی جالب و عجیب بود.بوست کردم و شماره بابا رو گرفتم.خونه ی دوستش بود و داشت درس میخوند برای امتحان بعدیش.منم که دیدم مشغوله زود خداحافظی کردم تا به درسش برسه توی این مدت شما رو پای من همش دست وپا میزدی و خودت رولوس میکردی تا طبق معمول تلفن رو ازم بگیری.وقتی تلفن رو قطع کردم و دادم دستت چنان گریه ای کردی که یه لحظه فکر کردم اتفاقی برات افتاد.بلندت کردم وبوست کردم وراه بردمت ولی فایده ای نداشت.دوباره گذاشتمت رو پام و حسنی رو برات گذاشتم یه لحظه حواست پرت شد ولی دوباره بابا بابا گفتی وگریه کردی.دوباره تلفن رو برداشتم وبهت گفتم الان به بابا زنگ میزنم دوباره دست وپا زدی و ذوق کردیniniweblog.comرفتارت برام خیلی عجیب بود.راستش الانم که دارم اینا رو هم برات مینویسم اگه خودم ندیده بودم ویکی برام تعریف میکرد که بچم یه همجین کاری کرده باورم نمیشد.

شماره بابات رو گرفتم و جواب که داد بهش گفتم باهات حرف بزنه.نمیدونی وقتی صدات کرد چه جوری دست و پا زدی!اینو فقط من میدونم که پاهام زیرت بود و له شدniniweblog.comبعد یه دفعه تلفن بابا قطع شد ودوباره زدی زیر گریه و منم هر کاری کردم نتونستم دوباره بگیرمش و  توی این مدت شما یه نفس گریه میکردی و من واقعا نمیدونستم چیکار کنمniniweblog.comکلی برات شکلک وادا در اوردم فایده نداشت.میخواستم به خاله فاطمه(خاله خودم)زنگ بزنم وبابت یه موضوعی ازش تشکر کنم گفتم شاید تو هم آروم شی واصلا شاید میخوای یکی باهات غیر از خودم حرف بزنه.ولی انقدر گریه کردی که مجبور شدم زود تلفن خاله رو هم قطع کنم.niniweblog.comخلاصه که انقدر باهات ور رفتم وادا در اوردم که واقعا الان یادم نیست چه اتفاقی افتاد که ساکت شدی.

اما موضوع بعدی امروز:دوست مامان راضی(خاله نسرین ودخترش الناز) اومدن خونه مامان راضی مهمونی.اولش که قفل کرده بودی روشون وپلک هم نمیزدی ولی بعد از یه مدت رفتی بغلشونو ذوق کردی.ناهار که خوردیم و اومدیم چایی بخورم که شما طبق روال معمول که چشم دیدن چایی خوردن کسی رو نداری هممون رو بیچاره کردی تا رفتم وبرات توی شیشه یه ذره ریختم و اون وقت بود که خیالت راحت شد و بقیه هم با خیال راحت چاییشون رو خوردنniniweblog.comیعنی آبرو حیثیت برای ما نمیذاری موقع خوردن چایی.

امروز شما ساعت 6 صبح بیدار شدی و تا بعد از رفتن مهمونا یعنی ساعت 6 بعد از ظهر نیم ساعت بیشتر نخوابیدی.مهمونا که رفتن با زور دوباره نیم ساعت دیگه خوابیدی و بیدار شدی.یه ذره بازی کردی و جیغ وداد کردی ولی چون خسته بودی میخواستی بخوابی.از ساعت 10 تا 11 طول کشید ولی بالاخره خوابیدی و منم تصمیم گرفتم که وبت  رو آپ کنم.الانم واقعا تصمیم گرفتم بخوابم.پس شبت بخیر و خوابای خوب ببینی.niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامی پوریا
2 بهمن 92 19:08
چه گلپسر نازی دارین خدا نگهش داره براتون به وب پسر کوچولوی من که 5روز از علیرضاجون بزرگتره سر بزنید
مامان عليرضا
پاسخ
سلام ممنون.خدا پوریا جون رو هم برای شما نگه داره.
مهتاب
4 بهمن 92 19:48
فدای علیرضا جونم که دلش برای باباش تنگ شده
فاطمه مامان نازنین زهرا
4 بهمن 92 22:31
الهی چه گل پسری ماشااله خدا حفظش کنه آخییییییی گل پسر باباییه به وب دخملی منم سر بزن
مامان عليرضا
پاسخ
ممنون.خدا دختر ناز شما رو هم حفظ کنه.
میترا
7 بهمن 92 12:45
سلام خانمی مرسی به ما سر زدید پسر شیطونی دارید خدا برایتان نگه دارد . من شما رالینک کردم به جمع دوستان من خوش امدید
مامان عليرضا
پاسخ
ممنون عزیزم.منم با کمال میل شما رو لینک میکنم.