بازگشت از شمال
سلام عشقم.
بالاخره یکشنبه ظهر از شمال راه افتادیم به سمت تهران.منو بابا به شدت از لحاظ کمر داغونیم.البته بابا محسن میگه کتفش بیشتر از کمرش درد میکنه و وقتی شما رو بغل میکنه خیلی اذیت میشه.شما جیگر طلا هم که آروم تو بغل وای نمیستی مدام در حال چرخش از راست به چپ و از چپ به راستی برای همینکسی که بغلت میکنه خیلی تحت فشار قرار میگیره.بگذریم از این مطلب و بریم سر اصل مطلب:
قبل از راه افتادن بابا محسن رفت درمانگاه و دوتا آمپول پیروکسکام زد تا یه مقدار از دردش کم بشه و وقتی برگشت من خواستم تا یه مقدار کمرش رو با اتو گرم کنم تا بهتر بشه برای همین از ترس شما و محیا جونی رفتیم توی اتاق و در رو بستیم.از اولی که رفتیم توی اتاق شما و محیا جونی پشت در اتاق یه کله در زدید و جیغ و داد میکردید تا ما در رو باز کنیم.این دوتا عکس رو عمه طاهره ازتون اون موقع گرفت:


انقدر در زدید که پشیمون شدیم و بعد از چند دقیقه اومدیم بیرون و وسایل ها رو توی ماشین چیدیم و راه افتادیم.
عمه طاهره موند شمال آخه قراره دایی ها و خاله های بابا محسن برن شمال و عمه میخواست با اونا هم باشه.
ساعت 5 بود که رسیدیم تهران.یه چیزی زود خوردیم و شما رو حموم کردم و خوابوندمت.بابا محسن هم پیشت خوابید و منم رفتم سراغ شست و شوی لباس ها و مرتب کردن وسایل.قرار بود که برای شام بریم خونه ی مامان راضی آخه تو سال جدید هنوز ندیده بودیمشون.
من همه ی کارهامو کردم و بعد از اون هر کاری کردم تا شما و بابا محسن رو از خواب بیدار کنم نشد.آخر با هزار مکافات بابا محسن رو بیدار کردم و تا اون رفت حموم دوش بگیره منم با صدای حسنی شما رو بیدار کردم و ساعت 9 شب بود که تازه از خونه راه افتادیم.
اول رفتیم پایین خونه ی مامانبزرگ.مهتاب جون و آقا امین هم اونجا بودن.اونا رو هم دیدیم و بعد رفتیم بالا.(راستی ایشالا به همین زودیا نی نی مهتاب جون آریا هم به دنیا میاد و با هم همبازی میشید بعد از اون هم نی نی های دوقلوی علیرضا داداش مهتاب جون.دیگه چه حالی بکنید شما بچه ها و ما مامان باباها)
شام خوردیم و شما با خاله کلی بازی کردی.طفلکی خاله زهرا همش داشت دنبال شما میدوید.آخه توی این مدت خیلی توی وایستادن پیشرفت داشتی وخیلی راحت تر از قبل از جاهای مختلف بلند میشی و بعد هم دستاتو ول میکنی و این خیلی در حال حاضر خطرناکه و همش باید مواظبت باشیم.
ساعت 1 بود که برگشتیم خونه و خوابیدیم.قرار شد که فردا بریم دیدن یه سری از اقوام.چون قراره ششم بریم مشهد خیلی فرصت نداریم و باید از فرصت هامون خیلی استفاده کنیم.
صبح بعد از بیدار شدن(ساعت 11
)اول رفتیم خونه ی عمه فاطمه ی بابا اونجا هم پسر عمه ی بزرگ بابا آقا جلال رو دیدیم و بعد از اون رفتیم خونه ی عمو مجید پسر عموی بزرگ بابا و بعد از اون هم با گریه ی شما برای خواب برگشتیم خونه و چون شما تو ماشین خوابیدی رفتیم و یه سری از خرید های خونه رو انجام دادیم و ناهار خریدیم و برگشتیم خونه.شب تولد نازنین زهرا بود و قرار بود اول بریم خونه ی خاله مرضی و بعد خونه ی خاله فاطی و بعد هم خونه ی خاله جمیله تا شروع تولد.
پست مربوط به تولد رو جدا برات میذارم.



بازگشت از شمال
