عليرضاعليرضا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه سن داره

عليرضا دنياي مامان وباباش

علیرضا در مشهد 1

1393/1/8 0:31
نویسنده : مامان عليرضا
315 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر گلم.

ساعت 2:30 بود که مامان راضی زنگ زد و گفت که حرکت کنیم.رفتیم جلوی در خونشون و تا وسایل رو داخل ماشین بچینیم ساعت شد 3:30 و بعد از اون حرکت کردیم.

توی راه تا هوا تاریک بود شما هم خواب بودی ولی به محض اینکه هوا روشن شد شما هم فعالیت خودت رو آغاز کردی و از اینکه همه دور هم هستیم تو یه جای کوچیک که با یک حرکت خودت رو به هر کسی که می خواستی میرسوندی بیش از حد خوشحال بودی.ساعت نزدیکای 7 بود که یه جا نگه داشتیم تا صبحانه بخوریم.هوا خیلی سرد بود و منم اول حسابی پتو پیچت کردم ولی خیلی زود آفتاب افتاد جایی که نشسته بودیم و هوا گرم شد.بعد هم برای اینکه زودتر برسیم سریع جمع و جور کردیم و سوار ماشین شدیم.

یه چند ساعتی در بغل های ما جست و خیز کردی تا خسته شدی و خوابت گرفت و شیر خوردی و خوابیدی.بعد هم دوباره برنامه به صورت قبل تکرار شد تا اینکه رسیدیم.موقعی که رسیدیم ساعت 3:30 بود یعنی فیکس 12 ساعت تو راه بودیم.

محل اقامتمون هتل ملل واقع در خیابان امام رضا 1 است.چند سالی هست که میایم اینجا.به محض رسیدن ناهارمون رو خوردیم و همه دسته جمعی خوابیدیم.وقتی از خواب بیدار شدم مامان راضی و بابا حبیب رفته بودن حرم.من هم حرم رفتن رو به فردا موکول کردم و از توی تراس هتل مشغول دیدن گنبد طلایی حرم شدم.

با بیدار شدن شما از خواب طبق روال معمول که همه بیدار میشن بابا محسن و خاله هم بیدار شدن.البته بابا انقدر خسته بود که دوباره خوابید ولی خاله زهرا مشغول بازی با شما شد.شما هم که تازه سر حال شده بودی و مشغول گشت و گذار در اتاق ها بودی که نا غافل کمدی رو برای بازی کشف کردی.چند دقیقه ای مشغول ور رفتن با درش بودی تا بالاخره بازش کردی و خوشحال از این موفقیت با لبخندی وارد کمد شدی و خلاصه مشغول بودی دیگه.

اینم بازی کردنت به روایت تصویر:

1

2

4

5

بعد از بازی هم هر کاریت کردم غذا بخوری نخوردی.برات حریره بادوم هم درست کردم اونم نخوردی.از وقتی از شمال برگشتیم خیلی بد غذا میخوری و اعصابم حسابی سر این قضیه ریخته بهم.بیخیالت شدم و خاله زهرا اومد و برات از اینترنت آگهی دانلود کرد و یه ذره رقصیدی و بعدم که خیلی خوشحال بودی خاله این عکسا رو ازت گرفت:

1

2

3

توی این عکس آخریه داشتی جیغ میزدی.

بعد از این کارا شام آوردن و خوردیم و یه کوچولو بهت دادم که چون خیلی گرسنت بود خوردی و تا یه ذره گذشت دوباره پسر بدی شدی و نخوردی.ساعت 10:30 هم گریه کردی و خوابت گرفت و خوابوندمت.

الانم همه خوابیدن و فقط منو خاله بیداریم.خاله مشغول رسیدگی به درساشه و منم در حال آپ کردن وب شما گل پسر.

منم دیگه کم کم داره خوابم میگیره آخه از دیشب تا حالا درست نخوابیدم.

شبت بخیر عزیز دلم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

الهه مامان مبین
8 فروردین 93 0:37
سلام به روی ماهت . خوش به حالتون . من رو توی حرم حتما صدا بزن تا امام رضا دعوتمون کنه
مامان عليرضا
پاسخ
انشاا...به زودي قسمتتون بشه دوست عزيزم.حتما.
مامی92
8 فروردین 93 20:52
عزیزم زیارت قبول ممنونم که برام دعا کردی گلم. ان شاالله هر چی از خدا میخوای بهت بده و گل پسرتو برات نگه داره زیر سایه پدر و مادرش. خوش بگذره بهتون با خوندن نظرت کلی ذوق کردم
مامان عليرضا
پاسخ
ممنونم. كمتر كاري بود كه ميتونستم برات انجام بدم عزيزم. بازم ممنون انشاا...قسمت خودتون بشه.
مامان شیرین خانم
9 فروردین 93 16:10
خوش به حالتون خیلی التماس دعا داریم.علیرضا جون برای خاله هم دعا کن. ماجرا جوی کوچک
مامان عليرضا
پاسخ
حتما خاله جون مهربون
الهام مامان علیرضا
16 فروردین 93 23:03
زیارت قبول عزیزم خوش به سعادتتون فدای گل پسر خوش خنده
مامان عليرضا
پاسخ
سلامت باشی عزیزم زیارت شما هم قبول. خدا نکنه خاله جون.