از دیروز تا امروز
سلامی دوباره عزیز دلم.
دیروز صبح بود که دایی رضا زنگ زد و برای شام دعوتمون کرد منزلشون.با بابا قرار گذاشته بودیم که امروز بریم و دایی ها رو ببینیم که با این دعوت همرو با هم یه جا میدیدیم.به خاطر اینکه بابا اذیت نشه تا شب جایی نرفتیم و باز هم در کنار هم تلویزیون دیدیم و خوش بودیم.شب ساعت8 هم راه افتادیم به سمت خونه ی دایی که به ترافیک خوردیم و کمی دیر رسیدیم(سالهای پیش وقتی عید میشد تهران خیلی خلوت میشد و از ترافیک هیچ خبری نبود ولی امسال عید انگار کسی مسافرت نرفته و اکثرا تهرانند.)خلاصه که رسدیم زود شام خوردیم و بعد از اون نشستیم دور هم و ما مشغول صحبت و شما هم با حسین دایی مجتبی مشغول بازی شدی و کلی خوشگذروندی.دلم خیلی برای روشنا جونی هم تنگ شده بود که اونجا دیدمش.عزیز دلم کلی بزرگ شده.
آخر شب بود که برگشتیم خونه و خوابیدیم.
امروز صبح باصدای زنگ تلفن بابا ممد از خواب بیدار شدیم و عظم خودمون رو با پشتیبانی بابا ممد برای رفتن به عید دیدنی جمع کردیم.
بابا ممدینا میخواستن برن خونه ی مامان راضی اینا و به ما هم گفتن تا باهاشون بریم.ظهر بعد از اینکه از اونجا اومدیم رفتیم خونه ی عمه مریم تا حسن آقا رو هم ببینیم.بعد ما با مبینا اومدیم و قرار شد عمه مریمینا هم بیان و همه با هم بریم عید دیدنی.اول رفتیم خونه ی عمه زهرا و بعد خونه ی عمو رضا و بعد هم خونه ی عمو علی.اونجا منو بابایی از همه خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ی عمه فخری و تا ساعت 8 اونجا بودیم.عمه میگفت علیرضا خیلی دلش برای شما تنگ شده بوده و خیلی میخواسته ببینتت ولی فکر کرده ما نمیریم و با خانومش رفته بودن بیرون.
بعد از خونه ی عمه هم اومدیم خونه و شام خوردیم و بابا محسن رفت تا بخوابه و منم شمارو خوابوندم تا سر صدا نکنی و بذاری بابا راحت بخوابه.
آخه قراره امشب با مامان راضی اینا بریم مشهد انشاا... .منم فعلا بیدارم و منتظر زنگ مامان راضی که بگه کی حرکت کنیم.
انشاا... پست بعدی رو توی مشهد برات میذارم عزیزم.منم دیگه الان برم یه ذره وسایلمون رو جمع و جور کنم خونه رو مرتب کنم.
میبوسمت گلم![]()



از دیروز تا امروز
