عليرضاعليرضا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

عليرضا دنياي مامان وباباش

از دیروز تا امروز

1393/1/7 0:38
نویسنده : مامان عليرضا
238 بازدید
اشتراک گذاری

سلامی دوباره عزیز دلم.

دیروز صبح بود که دایی رضا زنگ زد و برای شام دعوتمون کرد منزلشون.با بابا قرار گذاشته بودیم که امروز بریم  و دایی ها رو ببینیم که با این دعوت همرو با هم یه جا میدیدیم.به خاطر اینکه بابا اذیت نشه تا شب جایی نرفتیم و باز هم در کنار هم تلویزیون دیدیم و خوش بودیم.شب ساعت8 هم راه افتادیم به سمت خونه ی دایی که به ترافیک خوردیم و کمی دیر رسیدیم(سالهای پیش وقتی عید میشد تهران خیلی خلوت میشد و از ترافیک هیچ خبری نبود ولی امسال عید انگار کسی مسافرت نرفته و اکثرا تهرانند.)خلاصه که رسدیم زود شام خوردیم و بعد از اون نشستیم دور هم و ما مشغول صحبت و شما هم با حسین دایی مجتبی مشغول بازی شدی و کلی خوشگذروندی.دلم خیلی برای روشنا جونی هم تنگ شده بود که اونجا دیدمش.عزیز دلم کلی بزرگ شده.

آخر شب بود که برگشتیم خونه و خوابیدیم.

امروز صبح باصدای زنگ تلفن بابا ممد از خواب بیدار شدیم و عظم خودمون رو با پشتیبانی بابا ممد برای رفتن به عید دیدنی جمع کردیم.

بابا ممدینا میخواستن برن خونه ی مامان راضی اینا و به ما هم گفتن تا باهاشون بریم.ظهر بعد از اینکه از اونجا اومدیم رفتیم خونه ی عمه مریم تا حسن آقا رو هم ببینیم.بعد ما با مبینا اومدیم و قرار شد عمه مریمینا هم بیان و همه با هم بریم عید دیدنی.اول رفتیم خونه ی عمه زهرا و بعد خونه ی عمو رضا و بعد هم خونه ی عمو علی.اونجا منو بابایی از همه خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ی عمه فخری و تا ساعت 8 اونجا بودیم.عمه میگفت علیرضا خیلی دلش برای شما تنگ شده بوده و خیلی میخواسته ببینتت ولی فکر کرده ما نمیریم و با خانومش رفته بودن بیرون.

بعد از خونه ی عمه هم اومدیم خونه و شام خوردیم و بابا محسن رفت تا بخوابه و منم شمارو خوابوندم تا سر صدا نکنی و بذاری بابا راحت بخوابه.

آخه قراره امشب با مامان راضی اینا بریم مشهد انشاا... .منم فعلا بیدارم و منتظر زنگ مامان راضی که بگه کی حرکت کنیم.

انشاا... پست بعدی رو توی مشهد برات میذارم عزیزم.منم دیگه الان برم یه ذره وسایلمون رو جمع و جور کنم خونه رو مرتب کنم.

میبوسمت گلم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مهتاب
7 فروردین 93 15:19
ایشالا...سفرتون بی خطر الی جون الی جون دعاا فراموش نشود پیشاپیش زیارتت قبول اون جیگرمووو ببوس.
مامان عليرضا
پاسخ
ممنون عزیزم.انشاا... قسمت خودتون بشه و با آریا جون به زودی بیاید.
مامی پوریا
7 فروردین 93 15:22
تنها خداست که میداند “بهترین” در زندگیت چگونه معنا میشود! من در سال نو آن بهترین را برایت آرزو میکنم. **نوروزت مبارک**
مامان عليرضا
پاسخ
سال نو شما هم مبارک