عليرضاعليرضا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

عليرضا دنياي مامان وباباش

علیرضا ومهمون نوازی

1392/11/9 0:22
نویسنده : مامان عليرضا
348 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسره مهربونم.

امروز خیلی پسر خوبی بودی.هم مامان وبابا رو اذیت نکردی هم کلی مهمون نوازی کردی.

بابا محسن دوشنبه بعد از امتحان آخرش زود اومد تهران پیشمون.قبل از اینکه برسه زنگ زد و زود حاضر شدیم واومدیم خونمون.شبش یه کوچولو اذیتمون کردی و خوابیدی.اما امروز صبح سر حال از خواب بلند شدی و کلی باهامون بازی کردی.تا بابایی خواست بره برای صبحانه نون بگیره تو هم شروع کردی خودتو براش لوس کردی تا ببردت وموفق هم شدی.حاضرت کردم وباهاش رفتی.بابا میگفت صدات در نیومده و ساکت دورو برت رو نگاه میکردی.niniweblog.com

وقتی هم که برگشتی رفتی خونه ی همسایمون و منو بابات بعد از مدت های طولانی موفق به خوردن یه صبحانه دونفره شدیمniniweblog.com(خدا خیرشون بده)

بعد از برگشتن شما و خوردن صبحانتون تحویل بابا داده شدی تا بنده مجددا با بازی در نقش کوزت بیفتم به جون خونه ای که هر چی تمیزش کنی بازم کمه.(بخدا مامانت کثیف نیستا ولی به خاطر کار بابا واینکه ما اصلا خونه نیستیم نمیشه خونه رو تمیزکنم.وقتی هم بر میگردیم انقدر کار دارم که نگو ونپرس)ولی امروز بالاخره تونستم یه کوچولو تمیزش کنم چون فاصله ی بین کوزت بودنم این بار کم بود.niniweblog.com

خداروشکر که خونه رو تمیز کردم چون خاله مینا (دوست من) زنگ زد وگفت که میخواد بیاد شما رو ببینه.فکر کن با خونه کثیف ما چه آبروریزی میشد.منم که با اعتماد به نفس شده بودم(واسه خونه ی تمیزمون)گفتم بیاد.یه ساعت بعد با خواهرش سعیده جون اومدن و برای شما گل پسری یه کلاه خوشگلم خریده بودن.بعدا برات عکسشو میذارم.

اما بگم از شما:همش نگران بودم گریه کنی آخه خیلی وقت بود که ندیده بودیشون.اما بخت باهام یار بودو انقدر براشون دلبری کردی که نگو.کلی باهات بازی کردن وتو هم که نیروی تازه نفس واسه بازی وبغل کردن پیدا کرده بودی سر از پا نمیشناختی.niniweblog.comبیچاره هارو از نفس انداختی.یه ساعتی پیشمون بودن و رفتن وقول دادن زود زود بیان دوباره پیشمون البته با یه سری از دوستای دیگه مامان.(ببینیم وتعریف کنیم از این حرفا همشون زدن)(البته وقتی این جمله رو به یه بنده خدایی گفتم گفت تو بشین تو خونت بعد بگو بیاید خونمون.راست میگن طفلکا ما اصلا خونه نبودیم که بخوان بیانقهقهه)

بعد رفتن مهمونا هم مثل یه پسر آقا ساکت نشستی وسط آشپزخونه و اجازه دادی تا مامان کاراشو بکنه.کارام که تموم شدهر کاری کردم نخوابیدی.یعنی امروز کلا کم خوابیدی.ولی خدا رو شکر شب زود خوابیدی و بنده الان با خیال راحت مشغول تایپیدنم.البته خیال راحت دروغه چون تا الان بیست بار بهت سر زدم که بیدار نشی و گریه سر ندی.

خب اینم اخبار امروزت علیرضا خان.تا بعد که دوباره بیام وبرات از خودت بگم میموچمت.

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

فاطمه مامان نازنین زهرا
9 بهمن 92 11:15
به به چه گل پسری ماشااله ،آفرین به نی نی خوب که مامانی رو اذیت نکرد مامانی کاش بچه ها همیشه این طوری خوب باشن نه؟؟؟؟
مامان عليرضا
پاسخ
ای کاش میشد.برای من مثل یه رویا بود.خدا کنه دوباره پیش بیاد.یعنی میشه؟
خاله
11 بهمن 92 0:30
به مامان بگو بعله چه پسر خوبى هستم .تازشم چند تا بوس برا خوشمل پسل خاله
پریسا نجفی
15 بهمن 92 23:33
سلام دوست عزیزم خوبی ؟ ازسایتت خیلی خوشم اومد به منم سربزن اومدم برای دوستای خوبم که مادری نمونه هستند وبلاگی زنانه درست کردم که باب کارشونه اگر دوست داشتی ما را هم قابل بدون . راستی منو توی سایت قشنگت لینک کن و بهم خبر بده تا منم تو را توی سایتم قرار بدم ببخش و ممنون
مامان عليرضا
پاسخ
ممنون از نظرتون.با افتخار لینکتون کردم.