علیرضا و خاطرات این چند روز
به! سلام چه پسری!چقدر خوشگله ماشاا...!

خوبی؟چه خبرا؟این چند روز چی کارا کردی؟
چی؟بخونم خودم متوجه میشم؟چشم!
.gif)
علیرضا وپنجشنبه:
امروز با چند روز تاخیر سالگرد مامان اکرم رو گرفتیم.(مامان اکرم مامان بابا محسن بود که 4 سال پیش خدا بردش پیش خودش.ای کاش بودش وشما و محیا جونی رو هم میدید)
میخواستیم بریم بهشت زهرا ولی قبلش شمارو بردیم خونه مامان راضی گذاشتیم تا خدایی نکرده مریض نشی آخه هوا سرد بود.
من وبابا بعد از پیاده کردن شما رفتیم دنبال عمه مریم و با اونا رفتیم بهشت زهرا.کلی مهمون اومده بود.عمه طاهره هم برای همه خوراک لوبیا پخته بود که خیلی خوشمزه شده بود وهمه کلی خوششون اومده بود.بعد از قرآن خوندن و زیارت عاشورا خوندن و پذیرایی از مهمونا که زحمت کشیده بودن واومده بودند رفتیم سر خاک بابا شعبون و آقا(بابا بزرگ من) و بعدم سر خاک بابا بزرگ محیا جونی.بعدشم رفتیم وعمه مریمینا رو پیاده کردیم واومدیم خونه مامان راضی پیش علی عشقی.اشک همه رو در اورده بودی بس که اذیت کرده بودی.خیلی پسر بدی شدی.همش میگی بغلم کن و راه ببر وبا من بازی های هیجان دار کن(تاب بازی-پرتاب کردنت به بالاو......)خب مامان جون سخته!خسته میشیم!به یه ساعت ودو ساعت هم که قانع نیستی.خلاصه که همه رو از پا انداخته بودی.
من وبابا که ناهارمون رو خوردیم(ساعت 5)شما وسوپت رو زدیم زیر بغلمون ورفتیم خونه.
حالا خونه چه خبر بود.......................؟عقد کنون عمو بشیر بود.ما هم دعوت بودیم ولی نرفتیم.بابا محسن هم کمرش خیلی درد میکرد هم پاهاش.(چهارشنبه بابا محسن از شمال برگشت وکلی توی ترافیک بود.برای همین کمرش درد گرفته بود.)قرص خورده بود وساعت 8 شب خوابید.شما هم نامردی نکردی و ساعت 12 خوابیدی واینجانب مامانت شمارو توی بغل تاب میداد وبالا پایین میکرد تا شاید فرجی بشه وخسته بشی وزود تر بخوابی.ولی زهی خیال باطل.
علیرضا و جمعه:
ساعت 10:30 از خواب بیدار شدی و بعد از خوردن صبحانه تحویل بابا محسن دادمت و رفتم برای بازی در نقش کوزت
خیلی وقت بود به اتاق تو نرسیده بودم ویه عالمه کار اساسی داشت.بعد از یه گردگیری جانانه جای اسباب بازی هات رو عوض کردم ویه سرس ها رو از ویترین در اوردم ویه سری دیگه رو گذاشتم اونجا.کتاباتم گذاشتم توی کمد و جای اونا اساب بازی گذاشتم.لباساتو که برات کوچیک شده بود گذاشتم توی بقچه و جمع کردم و خلاصه اتاقت مثل گل شد.دستم درد نکنه.(البته فکر نکنی که خیلی آروم بودی و من کارامو راحت کردم ها.نخیر تمام موهای دست بابا محسن رو کندی(کار جدیدیه که یاد گرفتی)تازه شانس اوردیم عمو بشیر تورو برد خونشون و ما یه ذره تند تر کارامون رو کردیم)
بعد از ظهر بابا محسن رفت خونه عمو علی(عموی کوچیکه بابا محسن)تا ریشاشونو بزنن(به خاطر فوت بابا شعبون بابا ریشاش رو نزده بود)همه ی مردای فامیل اونجا بودن.بابا گفت که مارو ببره خونه بابا ممد که تنها نباشیم ولی من میخواستم خونه تنها باشم وشما هم خوابت میومد وبد اخلاق شده بودی و حسابی مامان رو نارحت کرده بودی برای اینکه هر کاریت میکردم با اینکه خوابت میومد ولی نمیخوابیدی.موندم خونه وشمارو خوابوندم و اومدم لباسارو اتو کنم که بیدار شدی.صدات که در اومد خاله شبنم اومد دنبالت و بردت خونشون(خواهر عمو بشیر)منم توی این فرصت زنگ زدم به عمه فخری و راجع به خاله شبنم باهاش حرف زدم تا برای عباس ازش خواستگاری کنیم.عمه که قبول کرد مامانش رو صدا کردم خونمون و باهاش حرف زدم و قرار شد عمه بهشون زنگ بزنه.حالا گزارشش رو برات مینویسم.
علیرضا و امروز:
امروز دوباره بابا محسن رفت شمال.این بار عمو مصطفی(پسر عموی بابا محسن-بابای محمد حسام ومهسا)و محمد(پسر خاله بابا محسن)رفتن که هم بابا امتحان آخرش رو بده هم اگه خدا بخواد کارای آخر ویلا رو انجام بدن که انشاا... اثاث ببرن.(میگن تا 10 روز دیگه آمادس ولی بابا الان 3 ماهه داره به من میگه 10 روز دیگه.خدا بخیر بگذرونه)ما هم اومدیم دوباره خونه مامان راضی.از در که اومدیم تو انقدر خونش تمیز بود داشت برق میزد ولی با حضور ما در عرض کمتر از یک دقیقه دیگه خبری از تمیزی نبود
ما اینیم دیگه.
الانم شما در حال چرت بعد از ظهر هستید وما مشغول تایپیدن.
تا اخبار دیگه کارای دیگت 




علیرضا و خاطرات این چند روز
